داستانهای من و پوست گوجه

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

در این حد فراری بودم که قبل از خوردن خورشت باید با دقت تمام پوست‌های گوجه را از داخل کاسه‌ام بیرون می‌کشیدم و بعد شروع می‌کردم به خوردن. کار طاقت‌فرسایی بود. همه داشتند می‌خوردند و من با شکم گرسنه باید یکی یکی پوست گوجه‌ها را جدا کنم و بعد تازه شروع کنم.  البته انجام این کار، راحت‌تر از تحمل نگاه‌های «حالا مگه این پوست گوجه‌ها می‌کشتت بچه، ناهارتُ بخور» بود. چاره‌ای نبود به هر حال. وظیفه‌ای بود که باید انجام می‌شد. :D

گذشت و گذشت تا یک روز مادرم یک جعبه گوجه‌فرنگی خرید و همه گوجه‌ها را تحویل فریزر داد. خوشبخت شده بودم. اصلا در پوست خودم نمی‌گنجیدم. اصلا تو بگو پیله‌ای که می‌خواهد پروانه بشود و جهان بسته و تاریکش به آسمان آبی می‌گراید و روشن می‌شود. اوه. جوگیر شدم.

گوجه‌هایی که از فریزر بیرون می‌آمد، باید پوستشان کنده می‌شد و بدون پوست می‌رفتند توی قابلمه خورشت. از آن پس تا ماه‌ها اینجانب با خیال راحت مشغول خوردن می‌شدم و نیازی به جستجو و ردیابی پوست گوجه نبود. دقیق یادم نیست اما شاید بعد از آن بود که حساسیتم به پوست گوجه در خورشت از بین رفت و با هم آشتی کردیم و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. قصه ما به سر رسید. سلام آقا کلاغه.

رازی در نانوایی

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

همیشه برایم سوال بود. شاید بهتر باشد بگویم یکی از سوال‌های مهم و حیاتی‌ام بود. بچه که بودم، بعضی از تابستان‌هایمان در شیراز می‌گذشت. دروازه اصفهان. آن روزها یک میدان خیلی کوچک سر چهار راه بود که حالا نیست. کلی چیز دیگر هم البته تغییر کرده. یک نانوایی هم همان جا بود. همیشه شلوغ و گرم و پر سر و صدا. اگر درست یادم مانده باشد، نانوایی سه صف داشت. صف یک تایی، صف پنج تایی، و صف بیشتر از پنج تا.

بابا که می‌خواست برود نان بگیرد، مرا هم با خودش می‌برد. رازی در میان بود. رازی که من هیچگاه نفهمیدمش. بابا مرا هم با خود می‌برد و توی صف یک تایی می‌ایستاد و من دفعه‌های اول حیرت‌زده از اینکه آمدن من چه لزومی داشت و چرا بابا اصرار داشت من هم همراهش بیایم. صف یک تایی همیشه خلوت بود. نوبت که به ما می‌رسید، بابا می‌گفت دو نفریم، و می‌توانستیم دو نان بگیریم. چرا آخه؟ تازه اگه سه نفر بودیم، می‌توانستیم سه نان بگیریم. و این در حالی بود که همین ما دو نفر می‌توانستیم مثل دو نفر آدم مستقل برویم و توی همان صف بایستیم و دو نان بگیریم و در نتیجهٔ کار هم تفاوتی نکند.

البته فقط ما نبودیم که این کار را می‌کردیم تا جایی که یادم هست. سنت عمومی بود. :) ‌ مسئله حیاتی و مهمی نیست البته ولی توی ذهن من بزرگ بود. هنوز یکی توی ذهنم دارد می‌پرسد چرا آخه؟ این را هم بگویم و تمام؛ حالا که نوشتمش، از مسئله بودنش تا حد زیادی افول کرد.

داستان من نبود

۲۰ بهمن ۱۳۹۰

همان اول که می‌خواستم «بارون درخت‌نشین» را بخوانم، فکر می‌کردم باید از آن رمان‌هایی باشد که دوست دارد و حتی شاید از آنها که عاشقشان می‌شود و «بارون درخت‌نشین» را سراپا شکوه و زیبایی خواهد دید. کتاب را به سختی تمام کردم. تمام هم نکردم البته. شاید ده صفحه آخر را نتوانستم بخوانم. خیلی از خودم خواهش و تمنا کردم که تو باید بخونی و کلی هم خودم را تحقیر کردم که یه کتاب رو هم نمی‌تونی تموم کنی؟

بدتر از همه اینکه این اتفاق چند بار پشت سر هم افتاده بود که نتوانسته بودم کتابی را تمام کنم. کتاب‌هایی از عبدالحسین خسروپناه و رضا داوری اردکانی را هر کدام به دلایلی نتوانسته بودم تمام کنم و «بارون درخت‌نشین» هم مزید بر علت شده بود. و بیش از هر چیزی، مشهور بودن کتاب اجازه نمی‌داد به راحتی کنارش بگذارم.

کلی وقت از خواندن «بارون درخت‌نشین» گذشته بود و خیالم راحت بود که یادش رفته ازم بپرسد نظرم درباره کتاب چه بود. دارم از چه کسی حرف می‌زنم؟ فاطیمای صاحب اینجا. اما یک ایمیل همه خوشخیالی‌ام را نقش بر آب کرد. ازم درباره بارون درخت‌نشین پرسیده بود و  من بعد از چند روز اینها را در جواب نوشتم:

سلام. ببخشید که این همه با فاصله دارم جواب میدم. روزای خیلی شلوغیه این روزا. نوشتن درباره بارون درخت‌نشین هم خیلی سخته برام. یعنی واقعا نمیدونم چی باید بگم درباره‌ش. نه اینکه نمیدونم اما تحملش کردم. می‌دونید؟ هیشکی نبود که من باشه. که دوست داشته باشمش. که خودمُ بتونم جاش بذارم. مثلا من وقتی کوچه اقاقیای راضیه تجار رو خوندم، مریض شدم رسما از بس خودمُ توی داستان دیدم. اما تماشا کردن بارون روندو فقط اعصاب منُ‌ به هم ریخت. همنشینی باهاش و خوندن کل اون داستان هم نتونست منُ بهش نزدیک کنه و نتونستم باهاش احساس همدلی کنم. تا آخرین صفحه‌هایی که می‌خوندم هم ته ذهنم داشتم بهش اعتراض می‌کردم که آخه رفتی بالای درختا که چی؟ گیرم که قسم خوردی، گیرم که عاشق شدی و قسم خوردی و فلان، ولی آخرش که چی. گیرم که برای همه اندیشمندان و تئوری‌پردازان و متفکران جهان جدید نامه نوشتی و همه می‌شناختنت، اما آخرش که چی؟ رفتی بالا که همه رو تماشا کنی، که مردم رو ببینی، اما زندگی چی پس؟

دوسش نداشتم کلا. با زحمت به آخراش رسیدم. با تحمل. خیلی کند گذشت خوندنش. من مخاطبش نبودم. شاید بیش از اندازه سنتی هستم توی رمان خوندن. میگن هنر یعنی خارج شدن زندگی از سیر طبیعیش. اولاش برام جالب بود که همچه تصمیمی گرفت. ولی فکر نمی‌کردم تا آخر عمر بخواد اون بالا بمونه. سایه این تصمیم و این کارش اینقدر سنگینه توی ذهنم، که نمی‌تونم به چیزای دیگه داستان و قصه و اینا توجه کنم اصلا. :) فعلا همین. شما چی؟

اینها را که می‌نوشتم، منتظر جوابی بودم که دست‌کم نظر من برایش عجیب باشد و بگوید چطور می‌توانم درباره داستانی با این شکوه و زیبایی همچه حرف‌هایی بزنم. حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که همچه جوابی بگیرم:

والا من شک دارم این خطوط رو خودم ننوشته باشم :) یعنی حس منم به کتاب دقیقن همین بود. منم اولاش خوشم اومد از تصمیمش. گفتم چه کار جالب و چه تصمیم عجیبی. و اینکه دلیل قهر و تصمیمش انقدر پیش پا افتاده بوده! اما بعدش خسته شدم. درک نکردم این رو که آدم سر لج و لجبازی کل زندگیشو بذاره کنار. زندگی چیز با ارزشیه واسه من. تصورشم نمیتونم بکنم که با این قبیل بچه بازیها خرابش کنم! اشتباه چرا؛ هست. ولی اینکه خودم رو یه چیز نادرست که بدونم نادرسته پافشاری کنم یه چیز دیگه‌س. خلاصه اگه میخواین دقیق تر بدونین چجوری دیدم کتابو؛ ایمیل خودتونو یه بار دیگه بخونین :)

از من می‌شنوید، یک بار این رمان مشهور را ببینید و بخوانید. خیلی دوست دارم بدانم احساس بقیه به این داستان و شخصیت اصلی‌اش چیست. خیلی دوست دارم بدانم کسانی هستند که بارون روندویی در وجودشان داشته باشند یا نه؟ دوست دارم بدانم کیست که بتواند همه زندگی‌اش را با یک قول و عشق و دعوا تاخت بزند؟ البته ما خیلی وقت‌ها خیلی کارهای بیهوده‌ای می‌کنیم اما این کار از آن کارهای بیهوده نیست که بتوان راحت قضاوتش کرد. باید با بارون روندو همراه شد تا بتوانید ببینید آیا می‌توانید همراه او بشوید یا نه.

روستای بهشت

۱۸ دی ۱۳۹۰

خوشا به حالت ای روستاییکسی هست که این شعر را ندیده و نخوانده و نشنیده باشد؟ این شعر شاید جزئی از خاطره جمعی بخش بزرگی از ملت ایران شده باشد. شعری که همه -احتمالا- حس خوبی بهش دارند و حتی نگاه کردن به تصویر روبرو هم برایشان لذتبخش است. شعری که به آسانی می‌توان با کلمه‌هایش همدلی کرد و آرزوها و حسرت‌های درون آن را فهمید.

اما این شعر که نمادی از همبستگی و همدلی جمع بزرگی از ایرانیان است، چه دارد؟ این شعر چه می‌گوید؟ درست می‌گوید؟ تصور شاعرش از روستا درست است؟ می‌توانیم با اطمینان بگوییم شاعر تا پیش از سرودن این شعر دست‌کم یک ماه را در یک روستا سپری کرده؟

شاید همه این اما و اگرها اشتباه باشد، اما من هر بار این شعر را می‌خوانم، نمی‌توانم با این همه حسرت و آرزوی ریخته در این شعر همدلی کنم. و هر بار با خودم می‌گویم مگر شادی و خرمی را تنها به نام روستا و روستازادگان و روستانشینان نوشته‌اند؟

روستا برای راوی این شعر، روستای واقعی نیست؛ روستای رؤیایی است، در حقیقت جایی است که شهر نباشد. راوی بهشتی زمینی می‌خواهد که اسمش را روستا گذاشته. روستایی که همه شاد و خرم و باصفا هستند و داد و فریادی در آن نیست و همه آزادند و «خوش به حالشان» است و هزار خوبی و زیبایی دیگر.

چندین بار

۱۲ دی ۱۳۹۰

کار سختی بود. همان روز که به موسیقی متن «شبهای روشن» گفتم زنگ گوشیم باشد، می‌ترسیدم از روزی که برسد و من حالم از موسیقی متن شبهای روشن به هم بخورد و برای همیشه از گوشی و لپتاپ و همه چیزم پرتش کنم بیرون. به اندازه‌ای از آن روز گذشته که یادم نمی‌آید زنگ قبلی گوشیم چه بوده. در این روزها و هفته‌ها و ماهها، مطمئنا وقتهایی هم بوده که گوشیم زنگ خورده و موسیقی متن شبهای روشن پخش کرده و من اخم‌هایم به هم فرو رفته از اینکه دلم نمی‌خواسته جواب بدهم و چاره‌ای جز جواب دادن نداشته‌ام. شاید باید تا امروز ازش دلزده شده باشم. شاید باید تا امروز از گوشی و لپتاپ و همه چیزم پرتش کرده باشم بیرون. اما نکرده‌ام.

شبهای روشن از آن فیلمهایی است که بارها دیده‌ام و دوست دارم باز هم ببینم. این را هم بگویم که یکی از عجایب خلقت یکی بودن کارگردان فیلم‌های و پوپک و مش ماشالا شبهای روشن است. موسیقی متن شبهای روشن را از اینجا بگیرید. چند بار گفتم شبهای روشن؟

تمرین

۱۵ آذر ۱۳۹۰

بیایید تا آن روز که پرشمار بودن را فخر می‌دانیم، شعار همراهی و همرایی با سیدالشهدا ندهیم. بیایید تا روزی که نمی‌توانیم با دشمن‌مان هم به انصاف رفتار کنیم، کمتر حرف بزنیم. بیایید تا آن روز که به راحتی می‌توانیم به دشمن‌مان تهمت‌های نچسب بچسبانیم، دست از حسین‌گویی برداریم. کار سختی نیست.

آداب خنجرزنی

۱۰ آذر ۱۳۹۰

نوشتهٔ زیر را ده روز پیش برای مهمانی ساما نوشتم. این را برای آنجا نوشتم و به حسی که به دل‌نها دارم نمی‌خورد شاید اما دوست دارم اینجا باشد. تک‌تک کلمه‌های این نوشته حاصل جوششی درونی است که سالها با من بوده و خواهد بود.

اسمشان را گذاشته‌ایم اعراب جاهلی. مجسمه‌هایی از سیاهی و تباهی و خونریزی و بی‌رحمی و قساوت ازشان ساخته‌ایم. سراسر کوزه زندگیشان را پر کرده‌ایم از زشت‌ترین کلمه‌هایی که بلدیم. تصویرهایی ساخته‌ایم که همه‌شان وقتی می‌شنیده‌اند که دختردار شده‌اند، با اعتماد به نفس تمام، دختر تازه به دنیا آمده را به گور می‌سپرده‌اند و انگار نه انگار. اهریمنانی ساخته‌ایم که به ساده‌ترین بهانه‌ها سال‌ها به جنگ می‌گذرانده‌اند و قبیله‌ای را به خاطر کینه‌ای بیهوده، به تباهی و نابودی می‌کشانده‌اند.

همین‌ها که ما به راحتی اسمشان را گذاشته‌ایم اعراب جاهلی و برای حرفمان هم دلیل می‌آوریم که در زمانه پیامبر تنها ۱۷ نفر در حجاز سواد خواندن و نوشتن داشته‌اند، بله، همین‌ها در وجودشان چیزی داشتند که ما انگار هیچ بویی از آن نبرده‌ایم. همین اعرابی که در نگاه ما پست و جاهلی و دور افتاده از تمدن‌اند، در میانهٔ سخت‌ترین و خون‌آلودترین جنگ‌ها هم به عهدهایشان پایبند بوده‌اند؛ در میانهٔ کینه‌توزانه‌ترین شمشیر کشیدن‌هایشان هم اگر به ماه‌های حرام می‌رسیدند، شمشیر در نیام می‌کشیدند و به قاعده بازی پایبند می‌ماندند.

ما به چه چیز پایبندیم؟ به دروغ نگفتن پایبندیم؟ به عهدهایمان پایبندیم؟ به امضاهایمان پایبندیم؟ به قسم‌هایی که می‌خوریم چه؟ به چه چیزی بی‌استثنا و اما و اگر و حالا این بار که هیچی و اینم فرق داره و این یکی لازمه و خب اینم مصلحت اقتضا می‌کنه پایبندیم؟

باید از یک جایی شروع کنیم. همین روزها باید چند قدم به عقب برداریم. چند قدم عقب بنشینیم و تمرین کنیم برای دو ماه هم که شده استثنا نتراشیم و اما و اگر و آخه و این بار نگوییم. حداقل تمرین کنیم اگر می‌خواهیم خنجر بزنیم، از پشت نزنیم. اگر می‌خواهیم خنجر بزنیم، در خواب نزنیم. دو ماه هم که شده، قبل از خنجر زدن، یک روز قبل به دشمنمان خبر بدهیم و مهلتش بدهیم تا آماده جنگ باشد.

دست‌کم به اندازه لشکر یزید، که درخواست حضرت سیدالشهدا برای به تاخیر انداختن جنگ را پذیرفت، مروت به خرج بدهیم. کمی به خودمان باور داشته باشیم و بدانیم تنها با خنجر از پشت زدن نیست که می‌توانیم پیروز شویم. خنجر زدن هم آداب دارد. از کی تمرین کنیم؟ از همین حالا.

تابلو

۳۰ آبان ۱۳۹۰

تفاوت ما با اونا اینه که اونا توی کتابخونه‌شون یه قفسه دارن که بالاش نوشته «چرندیات»، اما ما چرندیات‌مونُ چپوندیم توی قفسه‌ای که بالاش نوشته «بهترین‌ها».

وبالعکس

۲۷ آبان ۱۳۹۰

شریک غم‌ها

هیچگاه

شریک شادی‌ها

نمی‌شود

پاییز بی‌پاییز

۲۶ آبان ۱۳۹۰

ابرها اشک‌هایشان را از یاد برده‌اند

پاییز است

هوا سرد نیست

این پاییز

بوی نم را گم کرده

بوی یک بغض طولانی

شب زودتر می‌رسد

روز زودتر می‌خوابد

خورشید نیست و ماه بیشتر است و پاییز است

هوا سرد نیست اما

من دلم بیشتر می‌گیرد این روزها

مریم، خواهرم.