یک هفته بینظیر

از وقتی به یاد دارم، دکتر رفتن آخرین انتخابم در مواجهه با درد و مریضی بوده است. خدا را شکر البته بسیار بسیار کم وضعیتی داشته‌ام که بشود گفت مریض شده‌ام و نیاز خاصی به دکتر رفتن پیش آمده باشد. تا همین یکی دو سال پیش حتی سرماخوردگی هم نزدیکم نمی‌شد و گهگاه سلامی از دور می‌فرستاد و همین.

هفته گذشته اما یک هفته بینظیر در زندگی من بود. هفته‌ای که با رضایت و آرامش درونی به بیمارستان رفتم، چند ساعتی روی تخت به تنهایی گذراندم و بعد زیر تیغ رفتم و انحراف بینی‌ام عمل شد و الان آدمی هستم که بهتر نفس می‌کشم، احتمالا کمتر خر و پف خواهم کرد و خوشحالم که بالاخره کاری که سالها پیش باید انجام می‌دادم را انجام دادم. نقش جدیت همسر عزیزم در صحبت با دکتر و کارهای دیگر و البته ۱۰ درصدی شدن هزینه بیماران بستری در بیمارستان‌های دولتی را هم نباید دست‌کم گرفت.

از سه‌شنبه هفته پیش تا همین سه‌شنبه که تازه خداحافظی کرده، یک هفته پر از درد، اضطراب، سردرد، خانه‌نشینی و کلافگی بود با دردسرهایی ناآشنا برای همچو منی که سالهاست درست و حسابی سرما هم نخورده‌ام؛ چه برسد به عمل جراحی و مراقبت‌های لازم. حالا این وسط روزه گرفتن هم که آستانه بحران را بالا برد.

با همه اینها اما لحظه‌هایی در این یک هفته بود که برایم ماندگار شده‌اند. وسط درد و سردرد و اشک‌هایی که ناخوداگاه از چشمم سرازیر می‌شد، بارها از ذهنم گذشت که پس آنها که دردها و رنج‌هایی جدی‌تر دارند و شاید حتی سالها با همچه دردی رفاقت کرده‌اند چه می‌کشند؟ و در همان میان خدا را شکر می‌گفتم که درد من فقط همین است و خیالم راحت است که یک هفته یا حداکثر دو هفته همه چیز تمام است و حتی شاید آن دردها را هم فراموش کنم و تمام.

دلم ریش می‌شد و می‌شود برای آدم‌های گوشت و خون داری که یک هفته، یک ماه، ماه‌ها، و شاید بیشتر درد می‌کشند، لبخندهای‌شان روی تخت‌های بیمارستان تباه می‌شود و لحظه‌های کشدار تنهایی و سکوت و معلق بودن بین بیماری و سلامتی مچاله‌شان می‌کند. همیشه فکر می‌کردم درد جسمی که چیزی نیست و می‌شود بی هیچ دغدغه‌ای تحمل کرد و آخ هم نگفت. اما فقط باید تجربه می‌کردم و کردم تا دیدم همین دردهای جسمی می‌تواند آدمی را تباه کند و روح و روانش را خراش بدهد.

این یک هفته درد کشیدم و خدا را شکر کردم و به کسانی فکر کردم که گرفتار بیماری‌های خاص، صعب العلاج یا مزمن‌اند. به کسانی که همان اندازه که ما به پارک و رستوران و سینما می‌رویم، آنها باید بیمارستان بروند. دلم برای‌شان پر می‌زند و کاش می‌توانستم و دستی داشتم برای ذره‌ای کمک. گرچه درد دوستان نزدیک همیشه بیشتر آزاردهنده و تلخ است، و قلب آدمی را بیشتر مچاله می‌کند، اما چه فرقی می‌کند. درد آدمها را باید عزیز دانست و محترم شمرد. پیش از این چندان برای درد جسمی تره خرد نمی‌کردم اما حالا خوب می‌دانم که … چقدر حرف می‌زنم.

پدرم چند روز است بستری است. چند بار عمل کرده. تحت مراقبت شدید است و حتی نمی‌تواند و نباید با کسی حرف بزند. در این روزهای پردرد، دلم بیش از همیشه برایش پر زد. بیش از همیشه احساس کردم پدر دارم. صریح و روشن اگر بخواهم حرف بزنم، آن چند روز اول که کاملا ناگهانی بستری شده بود و من هم از دور نمی‌دانستم آنجا چه خبر است، تازه داشتم می‌فهمیدم که چقدر پدرم را دوست دارم و چقدر خراشی بر تنش و روحش می‌تواند خرابم کند و روز و شبم را تباه کند. آه. آه و هزار آه که تازه بعد از ۳۰ سال زندگی قدر حضور کسی را بدانی. اگر بدانی تازه.

حالا که این همه حرف زدم، این را هم بگویم که اول تیر تولدم بود و به ۳۰ سالگی سلام کردم. نمی‌دانم ادامه کلمه‌ها را با زبان امیدواری‌ام بنویسم یا زبان تلخ و نومیدانه‌ام. پس بگذارید نقطه بگذارم و هیچکدام را به آن یکی ترجیح ندهم.

بسیاری از ما با ماه رمضان زنده می‌شویم و یک تجربه کاملا متفاوت را زندگی می‌کنیم. و روستای ما در ماه رمضان فضایی دارد که حس شدن این فضای کاملا متفاوت در آن خیلی راحت‌تر و شیرین‌تر است. در این روزها در کنار همه دردها و نگرانی‌هایی که داشتم، دلم برای پدرم مچاله می‌شد از اینکه می‌دیدم سال‌های پیش چطور در ماه رمضان سرزنده‌تر می‌شد و انگار دوباره جان می‌گرفت. و چه تلخ که امسال ماه رمضانش را روی تخت بیمارستان آغاز کرد و معلوم نیست اصلا بتواند سری به آن قرآن‌خوانی‌های باشکوه بزند یا نه. این البته دریغ و افسوس هر ساله خود من هم هست که سالهاست دورم و تو بگو حتی محتاج یک ساعت حضور در آن جمع‌های… زبانم بند می‌آید. ناشکر نباشم البته. پارسال به لطف تلفن توانستم کمی از آن همه خاطره شیرین و جاودانه را زنده کنم، اما کاش و کاش و کاش…

دلم نمی‌آید تمام کنم. اما مگر کجای جهان به دل ماست که این یکی باشد؟

مثل عسل

ما غمگین بودیم اما با شادی دیگران شادی کردیم. ما شاد بودیم اما با غم دیگران اشک ریختیم و شادی‌های‌مان را برای خودمان نگه داشتیم. در شادی دیگران چنان بودیم که گویی شادی ماست. در غم دیگران چنان سر از پای نشناختیم که انگار نه انگار آنها دیگران‌اند و ما نیستند.

ما خیلی چیزها را یاد نگرفته بودیم. شادی‌های‌مان را چاره‌ای نداشتیم جز آنکه برای خودمان نگه داریم. چرا که شریکی نمی‌یافت. برای غم‌های‌مان باید در تنهایی اشک می‌ریختیم؛ چرا که غم ما غم نبود.

ما یاد گرفتیم تنها شادی کنیم، تنها غمگین باشیم و تنها باشیم. اما تنهایی غمگین است. شادی تنهایی شادی نیست. در تنهایی حتی نمی‌توان غمگین شد و اشک ریخت. غم‌ها می‌مانند و می‌ماسند و رسوب می‌کنند. ما یاد گرفتیم از فرصت غم‌های دیگران استفاده کنیم و برای خودمان اشک بریزیم. از فرصت شادی دیگران استفاده کنیم و برای خودمان شادی کنیم.

و همه چیز را از یاد بردیم. از یاد بردیم کدام شادی مال ماست و کدام غم غم ماست. شاید بی‌هنری ما بود که یاد نگرفته بودیم در شادی‌مان دیگران را هم شاد کنیم و شریک‌شان کنیم. بی‌هنری ما بود که یاد نگرفتیم دیگران را هم به جشن غم‌مان دعوت کنیم و شریک‌شان کنیم. تلخ است.

اسمش «نیست»ه

آرزو آقا؟ درست میشنوم؟ واقعا هنوز این چیزا هم مهمه؟ ما همه رو ریختیم دور. فکر میکردیم دوره این چیزا گذشته. فکر میکردیم همونطور که دوره اسب‌سواری تموم شده، دوره آرزو داشتن و آرزوبازی هم تموم شده. فکر میکردیم دیگه حتی ممکنه زشت باشه آرزو داشتن. زشت باشه کسی بشینه به آرزوهاش فکر کنه و دلش بخواد یه چیزی داشته باشه که نداره و به جایی برسه که نرسیده و جایی بره که نرفته. اگه جدی میگی پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟ چرا ابروهاتُ یه‌وری کردی؟ من که میدونم سرکاریه. ولی من دوست دارم گول بخورم. میدونم شوخی میکنی و ته دلت داری بهم میخندی که انقد مسئله رو جدی گرفتم و دارم انقد وراجی میکنم درباره‌‌ش، ولی مگه چند بار در تمام زندگی پیش میاد که یکی بیاد بشینه و همچین سوالی بکنه. گیرم که سرکاری باشه. گیرم که بعدش به آدم بخنده. گیرم که فکر کنه این دیگه چقدر تعطیله بابا. این دیگه از اون چیزایی نیست که بشه به همین راحتی ازش گذشت. راستش من یه زمانی خیلی آرزو داشتم. میدونم مسخره‌ست. یه زمانی فکر میکردم اونی زنده‌تره که آرزوهای بیشتری داشته باشه. فکر میکردم هر چی بیشتر آرزو داشته باشی، لابد بیشتر میرسی. بیشتر شاد میشی. بیشتر احساس زنده بودن میکنی. زنده بودنتُ بیشتر حس میکنی. حالا که فکرشُ میکنم میبینم همچین هم بد فکر نمیکردم. ولی هر چی بوده تموم شده. یه زمانی فهمیدم این حرفا دروغه همش. زندگی یه وقتایی دست آدمُ میگیره و یه چیزایی نشونت میده که مجبور میشی دست از خودت برداری. دست از فکرات برداری و اونی بشی که تا حالا نبودی. من آرزوهامُ دوس داشتم. هنوز هم دوسشون دارم. ولی مث یه مادری که بچه‌هاشُ سیل برده. وقتی سیل میاد و بچه‌هاتُ میبره، چیکار میتونی بکنی؟ مادری که یه روز صبح از خواب بیدار میشه و میبینه بچه‌هاشُ سیل برده، ممکنه دلش دوباره بچه‌دار شدن بخواد؟ نمیدونم. من که دیگه نتونستم. اگه دوباره سیل بیاد چی؟ کی جواب میده؟ کی اهمیت میده؟ اینه که میگم زندگی بعضی وقتا دستتُ میگیره و یه چیزایی نشونت میده که مجبور میشی یه آدم جدید بشی. پشیمون شدی از سوالی که کردی؟ فکر کردی جواب سوالت چند مورده که اول هر مورد باید بگم یک دو سه چهار؟ اون مادره هم تا قبل از سیل اگه ازش میپرسیدی اسم بچه‌هات چیه، اول چشماش برق می‌زد، بعد با افتخار دهن باز میکرد و میگفت اولی اسمش اینه، دومی اون، و همینطور همه بچه‌هاشُ اسم میبرد. اما روز بعد از سیل رفتی از مادره بپرسی اسم بچه‌هات چیه؟ نرفتی دیگه. فکر کردی بچه‌ای که نیست، اسم داره؟ ول کنیم این مثال رو. تو هم حوصله‌ت سر رفته. اونقدر حوصله‌ت سر رفته که حتی دیگه ابروهات هم یه‌وری نیست. باشه. فراموش کن اصلا. بیخیال.

لباس نو

بله. می‌دانم. این مرض لاعلاج همه مردهاست که نمی‌توانند لباس بخرند و همیشه باید کسی باشد که هی سرشان غر بزند و هل‌شان بدهد و به هزار سیاست بیندازدشان وسط کوره مرگبار و سیاه و سیاهچاله‌مانندی که معلوم نیست رهایی از آن به چه قیمتی تمام بشود و اصلا رهایی‌ای در میان باشد یا نه. خیلی تند رفتم؟ ولی واقعیت همین است. دست‌کم برای من که همین است. یعنی اینطور نیست که همین که با یک هل مناسب بیفتم وسط کوره، همه چیز تمام باشد و این چرخ‌دنده‌ها تا آخر همینطور پیش بروند و کار را تمام کنند.

گفتم که اینها را می‌دانم. احتمالا بخشی از هراس من درباره لباس خریدن،‌ به همان الگوهای مردانگی ربط دارد، اما می‌دانم که بخش زیادی از آن نیز مربوط به خاطره‌هایی است که در کودکی داشته‌ام. خاطره‌هایی که لباس نو را شاید تا ابد برای من زهر مار کرده‌اند و شاید هیچگاه حس خوبی به خریدن و پوشیدن لباس نو پیدا نکنم. خدا را چه دیدی البته. این آدمی که روبروی شما نشسته و دارد ورور حرف می‌زند، هر دو روز یک بار زمین تا آسمان تغییر می‌کند و باز هم ادا در می‌آورد که من اینطور و من آنطور. به جان خودم.

حالا این خاطراتی که ردّ پای تلخ‌شان تا امروز کشیده شده چه بودند؟ بچه بودم. چیزی هم سرم نمی‌شد، اما کدام بچه پرتی است که فرق دارایی و نداری را نفهمد؟ که معنای نگاه‌های ندارها را نفهمد؟ این البته بسیار طبیعی است. فقط هم من نبودم که این نگاه‌ها را می‌دیدم و می‌فهمیدم. اما همهٔ مسئله همین نبود. فرض کنید امروز صبح من یک لباس نو پوشیده‌ام و دارم می‌روم مدرسه. در راه، مادر یکی از همسن‌های من سر راهم را می‌گیرد و می‌گوید از این لباس‌ها باز هم داری؟ و من؟ سکوت. و من چه می‌توانستم بکنم؟ چه می‌توانستم بگویم؟ چه رفتاری می‌توانستم از خودم نشان بدهم جز آنکه از پوشیدن لباس نو، و از لباس نو و از همه لباس‌های نو دنیا بدم بیاید؟ هنوز آن روزهایی که با ترس و وحشتی بی‌اندازه از آن مادر فرار می‌کردم و همه تلاش خودم را به کار می‌بستم تا وقت عبور از خیابان بیشترین فاصله ممکن بین من و او باشد را از یاد نبرده‌ام.

هنوز چهره پرحسرت آن زن و آن مادر را به وضوح در ذهنم دارم. باور کن غلو نمی‌کنم. نمک قضیه را هم زیاد نمی‌کنم. اینطور هم نیست که بگویم هر بار که می‌روم لباس نو بخرم، آن داستان‌ها پیش چشمم باشد و اصلا به همین دلیل است که نمی‌روم لباس بخرم. نه. قصه این حرف‌ها نیست. قصه این است که آن روزها تاثیر خودش را گذاشته و از من انسان دیگری ساخته و تصورم از لباس نو را دگرگون کرده. هیچ چیز بعید نیست، اما این کسی که این کلمه‌ها را نوشته، هیچ ذوقی، و هیچ ذوقی و هیچ ذوقی از پوشیدن لباس نو ندارد؛ حتی اگر در جهان تنهایان زندگی کند و مطمئن باشد که دیگر هیچ مادری آنچنان که آن مادر بود نیست.

آه

سیزده سال پیش بود. دوم دبیرستان بودم. بی خبر از همه جا. نمی‌دانم چطور بهم خبر دادند. اما حتی اگر با صریح‌ترین عبارات هم خبر می‌دادند، اتفاقی نمی‌افتاد. ۷۰ کیلومتر از خانه دور بودم. نیمه دوم مهر بود. برگشتیم روستا. همه چیز دگرگون بود. دی‌با رفته بود. برای همیشه. من اما آنطور که باید غمگین نبودم. آنطور که باید درگیر موضوع نبودم. می‌دیدم که همه ناراحت و گریان و عزادارند. من اما گرچه غمگین بودم و در ظاهر عزادار بودم، اما مثل کسی که مادربزرگش را از دست داده نبودم.

حسین هم مثل من مدرسه شبانه‌روزی درس می‌خواند. همیشه وقتی می‌خواست برود مدرسه، قبل از آن می‌رفت خانه دی‌با و خداحافظی می‌کرد. من اما از این کارها بلد نبودم. بلد نبودم چون احساس نیاز نمی‌کردم. راحت اگر بخواهم باشم، بی‌عاطفه بودم. حسین پسرعمه‌ام بود. هر بار که می‌دیدم می‌رود و خداحافظی می‌کند من هم دلم می‌خواست. دلم می‌خواست من هم همانطور باشم. اما نبودم.

گریه نکردم. نتوانستم گریه کنم. گریه نداشتم. با همه اینها می‌شد کنار آمد اما همه چیز به همین راحتی نبود. اصل روضه اینجاست. سخت‌ترین و تلخ‌ترین لحظهٔ آن روزها وقتی بود که حسینیه بودیم و مجلس ترحیم برقرار بود و پدرم را دیدم که اشک می‌ریخت و حال خوبی نداشت. در آن چند روز از پدرم فرار کرده بودم. شاید هم یک روز بود و در ذهن من چند روز شده است. پدرم حال خوبی نداشت. من در گوشه‌ای از حسینیه نشسته بودم و شاید کمکی هم در پذیرایی از حاضران می‌کردم. یهو دیدم پدر دارد به سمت من می‌آید. به سمت من؟ بله. انگار نیاز داشته باشد در این حال و هوا به کسی پناه ببرد. به من؟ بله. به من. منی که حتی نمی‌توانستم گریه کنم. که حتی فکر نمی‌کردم به چشم بیایم. که آرزو داشتم دیده نشوم در آن روز. که آن لحظه آرزو کردم زمین دهن باز می‌کرد و مرا می‌بلعید.

لحظه سختی بود. لحظه‌های سخت. روز و روزهای سخت. بدتر از همه حسی که سال‌ها ماند. دی‌با رفته بود و من حتی یک قطره اشک نریختم. سیزده سال گذشت. امسال باپیر هم رفت. اما من آن نوه بی‌عاطفه سیزده سال پیش نبودم. حال خوشی نداشتم. صبح زود که خبردار شدم، دیدم که این بار خیلی بیش از آن دفعه دگرگون شده‌ام. گریه نکردم اما. رفتیم روستا و در تمام لحظه‌ها سختی و تنگی شرایط قلبم را می‌فشرد. عزادار بودن و عزادار شدن را می‌فهمیدم. گرچه همیشه به مرگ حس خوبی داشتم و دارم و هیچگاه برایم اتفاق ناخوشایندی نبوده است، اما این بار فهمیدم که رفتن کسی و مرگ یک عزیز می‌تواند تا چه اندازه دردناک باشد. بی‌تاب بودم. اما باز هم در ظاهرم چندان چیزی پیدا نبود. این بار اما چندان فراری نبودم. نیازی نمی‌دیدم به خاطر گریان نبودنم از دیده شدن فرار کنم. شاید چون می‌دانستم در دلم غم هست. شاید چون می‌دانستم واقعا عزادارم. اما باز هم دلم نمی‌خواست آن خاطره بد تکرار شود. دوست داشتم برای چند لحظه هم که شده گریه کنم. تا گریه کرده باشم.

مراسم هفت تمام شد و برگشتیم. در راه برگشت عمو شروع کرد به گفتن خاطراتی از روزهای آخر و لحظه‌های آخر. برای من که در تمام این روزها پر از بغض بودم و فرصتی برای بیرون ریختن اشک نیافته بودم، چه مجالی بهتر از این؟ گریه کردم. راحت و بی هیچ نگرانی. مثل هیچوقت دیگر. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی اینطور گریه کرده بودم. هنوز هم یادم نمی‌آید. غیر از اینکه گریه کردم و کمی آرام شدم، یک خاطره ناگوار سیزده ساله را با این گریه پاک کرده بودم. سیزده سال. چه زود گذشت. آه.

درباره معنای شکوه

مهمانی ناهار و شام طبیعی بود؛ حتی شلوغ و پرتعداد. اما مهمانی صبحانه یک رخداد بسیار بزرگ بود. شاید سالی یک بار اتفاق می‌افتاد. یکی از باشکوه‌ترین خاطره‌های کودکی و نوجوانی من بود همین مهمانی‌های خلوت صبحانه. مهمانی‌های صبحانه‌ای که مهمانانش همیشه یکسان بودند؛ تنها کسانی که از جایی با فاصله دو سه ساعت می‌آمدند خانهٔ ما و تا صبح روز بعد می‌ماندند و بعد برمی‌گشتند. از اقوام نزدیک بودند و بسیار صمیمی و دوست‌داشتنی.

تنها در همین مهمانی باشکوه صبحانه بود که دو سه نوع صبحانه سر سفره می‌آمد و همه چیز رنگ و بویی دیگر داشت. صمیمیت موج می‌زد. نگاه‌ها پر از مهربانی و محبت بود. در ذهن من آن سفره‌های صبحانه هیچگاه و در هیچ سفره باشکوه و پرتعداد و شلوغی تکرار نشده است. و آیا کسی جز من از آن سفره خاطره‌ای دارد؟ و چنین شکوهی در ذهن هیچکدام از آنها دارد آن خاطره‌ها؟ نمی‌دانم.

به جان خودم

فقط هم با من آنطور رفتار نمی‌کرد. کلا دست خودش نبود. خیلی که بخواهم لطف کنم، یک سال از من بزرگتر بود، اما چنان رفتار می‌کرد که انگار رییس یا پدر یا همچه موجودی است. گفتم که؛ دست خودش نبود. هم‌اتاقی بودیم. رختخوابش را که جمع می‌کرد، نمی‌گذاشت توی کمددیواری. تا می‌کرد و می‌گذاشت کنار در کمد و وقتی می‌خواست درس بخواند همان جا می‌نشست و درس می‌خواند. من اما رختخوابم را که جمع می‌کردم می‌گذاشتم توی کمددیواری.

حالا لابد فکر کرده‌ای من دنبال فرصتی می‌گشته‌ام تا بهش بفهمانم برادر من آخر این چه کاری است که می‌کنی و چرا رختخوابت را جمع نمی‌کنی از آنجا. نه. یک روز خودش بی آنکه من چیزی بگویم نیم ساعت توضیح داد که بله، من از سر تنبلی و این چیزها نیست که رختخوابم را نمی‌گذارم توی کمد؛ اینجاست چون درس که می‌خوانم می‌خواهم راحت باشم. من هم چون مسئله‌ای نداشتم، مسئله‌ای نداشتم. بی توضیح ایشان هم واضح بود.

نه. به همین بسنده نفرمودند. اضافه کردند که تو هم اگه یه وقتی خواستی، من مشکلی ندارم که پتوتُ تا کنی و بندازی زیر پات و روش درس بخونی. من باز هم مسئله‌ای نداشتم و گفتم آها. باشه. همه چیز به خیر و خوشی می‌گذشت و روز از پی روز می‌آمد و می‌رفت و ما به شادی و خرمی در کنار یکدیگر ایام را سپری می‌نمودیم.

از قضا یک روز من هوس کردم این سنت حسنه را انجام بدهم و پتویم را تا کنم و پایین پنجره که روبروی کمد و در سمت دیگر اتاق بود بیندازم و همان جا درس بخوانم. ایشان از اتاق بیرون رفت. دقت کنید. از اتاق بیرون رفت و دوباره برگشت و بدون اینکه وارد اتاق شود، پرده را کنار زد و چشم در چشم من فرمود که پتوتُ اونجا ننداز. بذارش تو کمد.

ببخشید شما؟ با من بودید استاد؟ ها؟ داستان ما تمام شد. کور شم اگه دروغ گفته باشم. 🙂

غمبارترین

بی‌پولی یا احساسِ نداری شاید یکی از فراگیرترین و همه‌گیرترین تجربه‌های بشری باشد و به همان نسبت هم تلخ و آزاردهنده است. تلخی و آزارندگی احساس بی‌پولی هم البته درجاتی دارد و هر چه کسی در حالت طبیعی داراتر باشد، نداری‌اش زجرآورتر و تلخ‌تر است.

حالا تصور کنید کسی را که دارا و پولدار است و علاوه بر آن اهل بخشش و کمک و دست‌گیری است. نداری برای همچه کسی مطمئنا تلخ‌تر از نداری کسی است که دارد و اهل بخشش نیست؛ چون فقط غصه خودش را می‌خورد. شاید هم البته اینطور نباشد و نداری به آن کسی که اهل بخشش نیست فشار بیشتری بیاورد، اما به هر حال آنکه اهل بخشش بوده، دو لذت از دست داده؛ لذت داشتن، و لذت بخشیدن.

خب که چی؟ کسی را می‌شناختم و می‌شناسم که -اگر اشتباه نکنم- یکی از بزرگترین لذت‌های زندگی‌اش بخشش و دست‌گیری و کمک به دیگران بوده. یک عمر زحمت کشیده و به دست آورده و بخشیده؛ و امروز برای همیشه شرایط آنطور بخشش و کمک به دیگران را از دست داده. من مطمئنا نمی‌توانم او را کاملا درک کنم، اما فکر می‌کنم یکی از غمبارترین حادثه‌هایی که ممکن است به سر کسی بیاید همین است.

یک اول دیگر

همیشه فکر می‌کردم باید خیلی روز ترسناکی باشد. فکر می‌کردم صبح که از خواب بیدار می‌شوم باید غمگین و افسرده باشم که می‌خواهم بروم قسط وام بدهم. فکر می‌کردم هزار بار به خودم فحش‌های مختلف در ژانرهای متفاوت می‌دهم روزی که می‌خواهم بروم قسط وام را بدهم.

تا همین دو سه ساعت پیش، من هیچ‌وقت نرفته بودم قسط پرداخت کنم. البته یکی دو بار وام گرفته‌ام اما خودکار پرداخت می‌شد و احساس قسط دادن نمی‌کردم. تا همین دو سه ساعت پیش. از صبح هر لحظه منتظر زنده شدن حس‌های بد و آزارنده بودم، اما هیچ خبری نبود. سوار تاکسی که شدم، گفتم لاید وقتی برسم بانک شروع می‌شود. رفتم بانک و نوبت گرفتم و نشستم و کتابم را باز کردم و باز هم خبری نبود.

همه چیز خوب پیش رفت. اولین قسط را پرداخت کردم.

نمی‌فهمم

نمی‌دانم چرا. هیچ دلیلی هم شاید نداشت. یعنی اینطور نبود که نشسته باشم و فکر کرده باشم و دلیل آورده باشم و تصمیم گرفته باشم. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم اینطور بوده‌ام؛ که هیچوقت دوست نداشته‌ام با سوپری سر کوچه گرم بگیرم. دوست نداشته‌ام بعد از چند بار که از یک مغازه خرید می‌کنم، با هم دوست بشویم. شاید چون دوست ندارم قضاوت بشوم. فکر کن تابستان باشد و من هر روز بروم و در یخچال را باز کنم و کلی بستنی فالوده‌ای بردارم و حساب کنم. چند روز که بگذرد، آقای سوپری حتما خواهد گفت پدر بستنی فالوده‌ای رو در آوردی. یا اگر هر روز بروم و پفک بخواهم، نیشخندی تحویلم بدهد و بگوید ماشالا. یا همچه چیزهایی. آدم باید بتواند راحت خرید کند. همین‌مان مانده که بخواهیم به سوپری سر کوچه هم جواب پس بدهیم که چرا اینقدر پفک می‌خوریم. شاید البته. مطمئن نیستم به خاطر همین چیزهایی که گفتم بوده. که ترجیح داده بودم گرم نگیرم با آقای سوپری و مغازه‌دار و اینها.

یک امای بزرگ این وسط هست. این چند ساله را که در ذهنم مرور می‌کنم، می‌بینم نتوانسته‌ام. می‌بینم چند نفر از این سوپری‌ها و مغازه‌دارها بوده‌اند که افسونم کرده‌اند و مجبورم کرده‌اند رفاقت کنم و حرف بزنم. بعضی آدمها اینطورند؛ حتی اگر بداخلاق باشی، حتی اگر ابروهایت با هم سر جنگ داشته باشند، افسونت می‌کنند. من حتی اسمش را هم نمی‌دانم. در عجبم که چه دارند اینها که نمی‌گذارند فاصله‌ات را حفظ کنی. چه دارند که حتی حرص نمی‌خوری از اینکه وقتی دو روز پشت سر هم می‌روی و پفک می‌خواهی، به رویت می‌آورند که پدر پفک‌ها رو یه نفری در آوردی. عجیبند آدمها. نمی‌فهمم.