«»

ساعت نه و هجده دقیقه بود. دقیقا یادم مانده. خودت قول دادی. قول دادی و گفتی هر چه بدقول بوده‌ام، و هر چه به هزاران قولم وفا نکرده‌ام، این یکی فرق می‌کند. این یکی قول نیست، جزیی از من است، جزیی از بودن من است. اگر وفا نکنم نیستم. خودت گفتی. یادم نمی‌رود. خودت هم یادت نمی‌رود. اما نمی‌دانم چه شده. شاید دیگر برایت مهم نیست. قول دادی کاری نکنی که برنجم. قول دادی. چه شده؟ چرا دیگر ابایی از رنجیدن من و رنجاندنم نداری؟

بارها بهت گفته‌ام که وقتی آب می‌خوری می‌رنجم. بارها گفته‌ام بهت که وقتی قدم می‌زنی می‌رنجم. بارها گفته‌ام وقتی حرف می‌زنی می‌رنجم. اما تو انگار نه انگار. قولت را فراموش نکرده‌ای. می‌دانم. می‌دانم که اگر هزار قول وفا نکرده داشته باشی، این یکی را نمی‌توانی فراموش کنی. خودم چشم‌هایت را دیدم. چرا؟ چرا وفا نمی‌کنی؟

سه‌شنبه ۱۹ بهمن ۸۹

One thought on “«»

  1. اسمایلی یه ادم گیج
    خب آدم میمیره از فضولی وقتی میاد اینجا
    اول فکر کردم داری با بزی چیزی حرف میزنی
    شرمنده ها حسم بود خب
    بعد سعی کردم به گربه و پرنده تقلیلش بدم
    اما نتیجه نداد:دی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *