باش
قبل نوشت: دوست داشتم در “دلنها” بنویسم و حالا به لطف حضرتشان، بعد از آن اعتراف کامنتی ام به چنین دوست داشتنی، قدر یک پست، در حافظهی “دلنها” خاطره شدم. باشد که واژههایم خاطره ای شیرین، برای مدیر وبلاگ و مخاطبانش، رقم زنند.
از یک جایی به بعد، دیگر بدم نمی آمد که وقتی کیف بدست و خسته و گاه مشغول موبایل بازی های مرسوم دوستانه یا غیرمرسوم کاری، ساندویچی روشن چند قدم مانده به کوچه را، به تاریکی انتهایی کوچه می پیچیدم، آن چند زن همسایه نشسته باشند و حرف بزنند و من -این تصویر تکراری هر عصر غیر پنجشنبه- را که می بینند، صحبتشان را قطع کنند و فرق سر تا نوک پایم را زل بزنند و بعد من سلام نکنم و بعد تازه پچ پچ کردن ها شروع شود!
تازه ترش اینکه، قصه به همین جا ختم نشود و فردا، پس فردایی که از سر اتفاق یا به هر بهانه ای –که بلدند زود جورش کنند- مادر را دیدند، گله کنند که دختر خانومتان را دیدیم و -از باب نان قرض دادن، تعریفی هم بکنند – و فلان و بهمان و بعد برسند به اینکه، سلام هم نکرد؛ خسته بود لابد! حالا مگر کجا سرکار می رود و حقوقش چقدر است و بیمه شده اصلاً؟ -!!!- و راستی! جواب فلان خواستگارش را – که به لطف تحقیقات محلی با چراغ خاموش! همه ی اهل محل، حتی آنها که مثل اینها در کوچه ننشسته و مهمان های معمولی و خواستگارها را به لطف دسته گل و شیرینی، از هم تفکیک نمی کنند، خبردار شده اند- چه داده است! و هزار قلم نکیر و منکر بازی های متداول!
از یک جایی به بعد دیگر بدم نیامدشان؛ از جایی که دیگر خسته شده بودند؛ دیگر نبودند؛ از جایی که …
یک وقت هایی آنقدر تلاش می کنی نباشی، آنقدر از شکلی که دیگران دوست دارند تو باشی، ایراد می گیری که می رسی به آنجا که دیگر واقعاً نیستی؛ می رسی به آنجا که دیگران هم نمی بینندت؛ تن می دهند به نبودنت. یک وقت هایی، می بینی که داری گم می شوی؛ می بینی که حافظه ها کم کم تو را و بودنت را به یاد نمی آورند؛ بی آنکه حس کنند چیزی کم دارند…
آن “یک جایی” سطر اول، همین جایی بود که دیدم دیگر کسی نمی بیندم؛ نه آمدنم، نه رفتنم، نه بودنم، نه نبودم دیگر برای کسی مهم نیست. دیدم دارم از حافظه ها می روم. من هنوز می رفتم؛ من هنوز می آمدم؛ من هنوز بودم اما انگار که نبودم! انگار که مرا نمی دیدند. آنقدر که خواسته بودم که نباشم. مثل دیوار آن مغازه ی متروک ته کوچه که ۵۰ سال است، هست و نیست. نفس می کشد بی آنکه نفس هایش برای کسی مهم باشد…
حالا می آیم؛ کیف بدست و خسته و گاه مشغول موبایل بازی های مرسوم دوستانه یا غیرمرسوم کاری، ساندویچی روشن چند قدم مانده به کوچه را، به تاریکی انتهایی کوچه می پیچم، آن چند زن همسایه نشسته اند و حرف می زنند و من -این تصویر تکراری هر عصر غیر پنجشنبه- را که می بینند… نه؛ نمی بینند! این بار من زل می زنم، سلام می کنم، این بار من از رخوت تکرار بیرون می افتم تا ببینندم؛ تا از حافظه شان، از حافظه ی محله مان محو نشوم. تا در ازدحام زمان گم نشوم. حتی لبخندی می زنم که چراغ سبزی باشد که فردا باز پی بهانه ای، سراغ مادرم بیایند و باز فضولی کنند و خاله زنک بازی دربیاورند و از حقوق و بیمه و محل کار و خواستگار و هزار شخصی جات دیگر بپرسند. بعضی وقت ها، زندگی این طور جریان دارد؛ جنوب شهر است دیگر!
۲۲ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۲:۰۲
عاااااااااااااااااااااالی بود،واقعاً عالی بود
۲۲ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۷
زنده گی ، باید جریان داشته باشد، گاه خاری و خاشاکی رود را در بر بگیرد، گاه ظرفی بشویند ، گاه رود گل آلود شود… رود همین است، و خاصیت خوبش جریان داشتنش است، زندگی باید جریان داشته باشد
۲۲ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۸:۰۴
این خانم که تمام تلاشش برای تبلیغ خودش بوده به چه حقی فرهنگ جنوب شهر رو اینطوری نشون داده. اگه دوست داشته خودشو نشون بده و عقده دیده شدن داشته چرا جنوب شهری ها رو اینطوری خراب کرده.
خجالت هم خوب چیزیه والا
۲۳ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۳:۴۵
این جنوب شهری راس می گه
خاننووم چرا خودتون رو تبلیغ کنین!!
راستی شما که به این خوبی تبلیغ می کنین، من دارم می خونم برا مجلس، دنبال یه رئیس سناد انتخاباتی می گردم!!
۲۴ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۴:۳۸
دلنشین بود
۲۵ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۶:۰۶
عالی بود کبری جان. عالی
۲۵ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۸:۳۵
کامنت دوم دچار:))
ممنونم از لطف دوستان و البته عارضم که همیشه فخر فروخته ام که من یک جنوب شهری ام
۲۵ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۸:۳۹
بله ، دلنشین بود
۲۶ فروردین ۱۳۹۰ در ۰۰:۱۳
ولی باید بگم بالای شهر هم همینه. صد تا چشم دارن از پشت پنجره ها میپایند تورا :دی
اون که راجع به جنوب شهر نظر دادی…اینو همیشه در نظر داشته باش این رفتار همسایه های این نوشته بد نیست که بخوای دلگیر بشی. واسه همین رفتارهاس که بالا شهریها خیلی وقتا آرزوی خونه قدیمیشون رو میکنن
۲۶ فروردین ۱۳۹۰ در ۰۲:۱۲
جناب تهمتن! من هم که گفتم دیگر بدم نیامد:)
کامنت قبلی ام را هم ببینید
۲۶ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۶:۱۷
“یک وقت هایی آنقدر تلاش می کنی نباشی، آنقدر از شکلی که دیگران دوست دارند تو باشی، ایراد می گیری که می رسی به آنجا که دیگر واقعاً نیستی؛ می رسی به آنجا که دیگران هم نمی بینندت؛ تن می دهند به نبودنت. یک وقت هایی، می بینی که داری گم می شوی؛ می بینی که حافظه ها کم کم تو را و بودنت را به یاد نمی آورند؛ بی آنکه حس کنند چیزی کم دارند…”
فوق العاده بود،همین!
۲۷ فروردین ۱۳۹۰ در ۰۰:۲۶
ادبیات قشنگی داشت. متن زیبایی هم بود.
۲۷ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۹:۰۳
ای که وگفتی یعنی چه؟ بیا من تو سه سوت این متن رو به یه شعر بند تنبونی تبدیل میکنم تا همه بدونن بعضی نوشته ها که ظاهرا” نویسنده فکر میکنه شاهکار جهان رو خلق کرده اومده مثلا” نثرش رو پیچیده کرده که ما کله مون رو بخارونیم بگیم عجب چیزی از خودش در وکرده ولی در مفهوم بسیار پوچ و مسخرست :
از یه جایی دیگه به بعد بدم نیومد ازشون
از جایی که خسته و لب بسته شدن طفلی همشون
دیگه نبودن از جایی که پر میکشید دلاشون
یه وقتایی زور میزنی که نباشی تو جمعشون
اونقدر از شکلی که دیگران میخوان تو باشی واسشون
ایراد میگیری اونقدر که میرسی به اونجایی که نیستی اون
میرسیم ما به اونجایی که دیگران نمیبیننمون
تن میدن به نیستی و نابودی و نابودنمون
یه وقتایی میبینی که داری گم میشی بینشون
میبینی که حافظه ها نمیارت بیادشون
بی اونکه فکر کنن بابا یه چیزی نیست کنارشون
از اونجایی ندیدنم که بود سطر اولشون
نه اومدن نه رفتنم نه بودنم نبودنم دیگه مهم نیست براشون
دیدم دارم میرم یواش از حافظه و ذهنشون
من هنوزم میرفتم و میومدم با بودنم انگار نبودم براشون
اونقدر که خواسته بودن نباشم واسشون
مثل دیوارای متروک مغازه پنجاه ساله ی ته کوچمون
دیواراش هستن و نیستن میزنن نفس نفس اما مهم نیست براشون
و………………………………………………………………………….
توضیح اینکه : من فقط همون قسمت از این متن رو که تو وبلاگ زهرا بود به شعر تبدیل کردم اگه میدونستم این خزعبلات از بالا و پایین یه چیزایی داره واسه آغاز و پایان ولی زهرا سر و دمبش رو زده چسبونده تو وبلاگش اونا هم شعر میکردم تا کلی دوره هم بخندیم تا حد گریه
۲۷ فروردین ۱۳۹۰ در ۲۲:۲۹
سلام
من عاشق جنوب شهرم…
ارادت
۲۸ فروردین ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۳
سلام آقاسید سعید
من هم عاشق جنوب شهرم
متولد جنوب شهرم
ساکن جنوب شهرم
اما نمی شود که چشمم را بر برخی فرهنگ هایی که بوده و شاید هنوزم هست، ببندم
برقرار باشید
۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۰۹:۲۲
به تو چه که میگی دل نها باش و از کلمه باش به عنوان یک فعل امری استفاده میکنی. حالا اگه دل نها نباشم میخوام ببینم چکار میخوای بکنی بچه
۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۰۱:۵۵
بسم الله.
اینجا هم مبارک است انشاءالله. به صاحبش و به شما
۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۲
سلام
چقدر جالب نوشته بودین …
در پناه خدا …
با احترام خاک.
۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۳
سلام
راستی یادم رفت بگم از کوچتونم مثل یه رهگذر رد میشینا…
با احترام خاک…
۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۱۸:۴۵
سلام بانو
ممنونم از لطف تون؛ مستدام باد
از کوچه مون “هم” ؟! یعنی کجای دیگر مثل رهگذر بوده ام؟
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۰۰:۱۴
سبک نوشتاری که عالی بود ولی یه عالمه غم و غصه و غربت به دلم نشست ..
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۱۶:۲۸
سلام. وقتی به این روانی می نویسید چرا مجموعه ای کوتاه به دست چاپ نمیسپارید؟
حیف این قلم که فقط در یک وبلاگ بماند!
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۰۹:۵۲
گاهی آرزو می کنم همان قدر که دوستی می گوید، خوب نوشته باشم
سلام
لطفتان مستدام
برقرار باشید
۱۹ خرداد ۱۳۹۰ در ۰۰:۴۲
سلام
خانه ی موقت ما الآن همچنین جاییست ، عصرها که از دانشگاه برمی گردیم خونه و بچه ها رو میبینیم که بازی می کنند و زن ها که دور هم نشسته اند خوب یا بد با هم حرف می زنند حس می کنیم که زندگی جریان دارد. خیلی بهتر از محله های خشک و بی روح بالا شهر است که بچه هایش توی گیم نتند و زن هایش پای فارسی وان
۳۰ مهر ۱۳۹۰ در ۱۳:۱۵
زیبا بود .ممنون
۲۹ آبان ۱۳۹۰ در ۱۵:۲۶
بسیار زیبا
۲۵ دی ۱۳۹۰ در ۱۴:۱۷
نه نه اینکه قصد شخم زدن خاطرات را داشته باشم
فقط خواستم بگویم ، تن دادن به ندیدن سخت است نه برای کسی که خود را میکاود!