دفتر

یک کلمه بیشتر نیست، اما همین یک کلمه پر از خاطره‌های رنگارنگ است. فقط هم خاطره نیست. بخش مهمی از زندگی من و چند نفر دیگر است. از همان جمع شدنهای دوستانه و ساده گرفته تا برنامه‌هایی که با ماهها برنامه‌ریزی و فکر اجرا می‌شد. آنچه به دست آمده، هیچ‌گاه از دست نمی‌رود. مفهوم «دفتر» در ذهن من و دوستانم هم هیچ‌گاه از میان نمی‌رود اما دفتر تمام شده است. و این تمام شدنش چیز غمناکی است. و این همان حس غمناکی است که وقتی شنیدم وسایلش را هم دارند می‌فروشند با تمام وجود حس کردم. حس کردم خانه‌ای که گرچه کاخ نبود و شاید معماری ایده‌آلی هم نداشت، اما سالها مأوای ما بود، از میان رفته است. دیگر نمی‌توانیم بگوییم بریم دفتر. روحش شاد.

۲ thoughts on “دفتر

  1. یادم نمیره روزی رو که رفتم و دسته گل مصنوعی رو برای دفتر خریدم. نیمه ی راه زنگ زدند و گفتند هرچه میخرم فاکتورش را هم بگیرم! دوباره برگشتم.
    روزی که وسایلش را مرتب کردیم و همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفت.
    روزی که از آنجا بود که بوی شلمچه را توانستم بفهم
    و روزهای دیگر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *