آه

سیزده سال پیش بود. دوم دبیرستان بودم. بی خبر از همه جا. نمی‌دانم چطور بهم خبر دادند. اما حتی اگر با صریح‌ترین عبارات هم خبر می‌دادند، اتفاقی نمی‌افتاد. ۷۰ کیلومتر از خانه دور بودم. نیمه دوم مهر بود. برگشتیم روستا. همه چیز دگرگون بود. دی‌با رفته بود. برای همیشه. من اما آنطور که باید غمگین نبودم. آنطور که باید درگیر موضوع نبودم. می‌دیدم که همه ناراحت و گریان و عزادارند. من اما گرچه غمگین بودم و در ظاهر عزادار بودم، اما مثل کسی که مادربزرگش را از دست داده نبودم.

حسین هم مثل من مدرسه شبانه‌روزی درس می‌خواند. همیشه وقتی می‌خواست برود مدرسه، قبل از آن می‌رفت خانه دی‌با و خداحافظی می‌کرد. من اما از این کارها بلد نبودم. بلد نبودم چون احساس نیاز نمی‌کردم. راحت اگر بخواهم باشم، بی‌عاطفه بودم. حسین پسرعمه‌ام بود. هر بار که می‌دیدم می‌رود و خداحافظی می‌کند من هم دلم می‌خواست. دلم می‌خواست من هم همانطور باشم. اما نبودم.

گریه نکردم. نتوانستم گریه کنم. گریه نداشتم. با همه اینها می‌شد کنار آمد اما همه چیز به همین راحتی نبود. اصل روضه اینجاست. سخت‌ترین و تلخ‌ترین لحظهٔ آن روزها وقتی بود که حسینیه بودیم و مجلس ترحیم برقرار بود و پدرم را دیدم که اشک می‌ریخت و حال خوبی نداشت. در آن چند روز از پدرم فرار کرده بودم. شاید هم یک روز بود و در ذهن من چند روز شده است. پدرم حال خوبی نداشت. من در گوشه‌ای از حسینیه نشسته بودم و شاید کمکی هم در پذیرایی از حاضران می‌کردم. یهو دیدم پدر دارد به سمت من می‌آید. به سمت من؟ بله. انگار نیاز داشته باشد در این حال و هوا به کسی پناه ببرد. به من؟ بله. به من. منی که حتی نمی‌توانستم گریه کنم. که حتی فکر نمی‌کردم به چشم بیایم. که آرزو داشتم دیده نشوم در آن روز. که آن لحظه آرزو کردم زمین دهن باز می‌کرد و مرا می‌بلعید.

لحظه سختی بود. لحظه‌های سخت. روز و روزهای سخت. بدتر از همه حسی که سال‌ها ماند. دی‌با رفته بود و من حتی یک قطره اشک نریختم. سیزده سال گذشت. امسال باپیر هم رفت. اما من آن نوه بی‌عاطفه سیزده سال پیش نبودم. حال خوشی نداشتم. صبح زود که خبردار شدم، دیدم که این بار خیلی بیش از آن دفعه دگرگون شده‌ام. گریه نکردم اما. رفتیم روستا و در تمام لحظه‌ها سختی و تنگی شرایط قلبم را می‌فشرد. عزادار بودن و عزادار شدن را می‌فهمیدم. گرچه همیشه به مرگ حس خوبی داشتم و دارم و هیچگاه برایم اتفاق ناخوشایندی نبوده است، اما این بار فهمیدم که رفتن کسی و مرگ یک عزیز می‌تواند تا چه اندازه دردناک باشد. بی‌تاب بودم. اما باز هم در ظاهرم چندان چیزی پیدا نبود. این بار اما چندان فراری نبودم. نیازی نمی‌دیدم به خاطر گریان نبودنم از دیده شدن فرار کنم. شاید چون می‌دانستم در دلم غم هست. شاید چون می‌دانستم واقعا عزادارم. اما باز هم دلم نمی‌خواست آن خاطره بد تکرار شود. دوست داشتم برای چند لحظه هم که شده گریه کنم. تا گریه کرده باشم.

مراسم هفت تمام شد و برگشتیم. در راه برگشت عمو شروع کرد به گفتن خاطراتی از روزهای آخر و لحظه‌های آخر. برای من که در تمام این روزها پر از بغض بودم و فرصتی برای بیرون ریختن اشک نیافته بودم، چه مجالی بهتر از این؟ گریه کردم. راحت و بی هیچ نگرانی. مثل هیچوقت دیگر. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی اینطور گریه کرده بودم. هنوز هم یادم نمی‌آید. غیر از اینکه گریه کردم و کمی آرام شدم، یک خاطره ناگوار سیزده ساله را با این گریه پاک کرده بودم. سیزده سال. چه زود گذشت. آه.

۶ thoughts on “آه

  1. از بچگی ، مرگ ترسناک ترین اتفاق زندگی بود برایم… البته هراس این را نداشتم که برای خودم پیش اید ؛ نه. بیشترین ترسم از دست دادن انهایی بود که اغلب کمترین مهربانی نثارشان می کردم….و این ترس هنوز مرا همراهی می کند ..ترس نداشتن دلخوشی ..نداشتن مهربانی های از ته دل.. ترس سرپناه… . می دانم نباید این ترس را داشت… می دانم که هرچه خدا خواهد همان شود اما … .

  2. بعله
    زمان فوت دی با پدر مون مشهد بود و تا برگشت چن روزی زمان برد که این همون اختلاف بین یک یا چن روزیه که گفتی
    و فیلم تو و حسین تو مراسم هفتم دی با خیلی جالبه . یادت باشه اومدی ببینی .

    • البته این پست یه اشکالات جزئی تاریخی داره. مثل برگشتن من لامرد. من اون روز اسیر بودم قبل از اون اتفاق. و برگشتن لامرد مربوط به فوت باخالو بوده که توی ذهن من قاطی شده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *