لباس نو

بله. می‌دانم. این مرض لاعلاج همه مردهاست که نمی‌توانند لباس بخرند و همیشه باید کسی باشد که هی سرشان غر بزند و هل‌شان بدهد و به هزار سیاست بیندازدشان وسط کوره مرگبار و سیاه و سیاهچاله‌مانندی که معلوم نیست رهایی از آن به چه قیمتی تمام بشود و اصلا رهایی‌ای در میان باشد یا نه. خیلی تند رفتم؟ ولی واقعیت همین است. دست‌کم برای من که همین است. یعنی اینطور نیست که همین که با یک هل مناسب بیفتم وسط کوره، همه چیز تمام باشد و این چرخ‌دنده‌ها تا آخر همینطور پیش بروند و کار را تمام کنند.

گفتم که اینها را می‌دانم. احتمالا بخشی از هراس من درباره لباس خریدن،‌ به همان الگوهای مردانگی ربط دارد، اما می‌دانم که بخش زیادی از آن نیز مربوط به خاطره‌هایی است که در کودکی داشته‌ام. خاطره‌هایی که لباس نو را شاید تا ابد برای من زهر مار کرده‌اند و شاید هیچگاه حس خوبی به خریدن و پوشیدن لباس نو پیدا نکنم. خدا را چه دیدی البته. این آدمی که روبروی شما نشسته و دارد ورور حرف می‌زند، هر دو روز یک بار زمین تا آسمان تغییر می‌کند و باز هم ادا در می‌آورد که من اینطور و من آنطور. به جان خودم.

حالا این خاطراتی که ردّ پای تلخ‌شان تا امروز کشیده شده چه بودند؟ بچه بودم. چیزی هم سرم نمی‌شد، اما کدام بچه پرتی است که فرق دارایی و نداری را نفهمد؟ که معنای نگاه‌های ندارها را نفهمد؟ این البته بسیار طبیعی است. فقط هم من نبودم که این نگاه‌ها را می‌دیدم و می‌فهمیدم. اما همهٔ مسئله همین نبود. فرض کنید امروز صبح من یک لباس نو پوشیده‌ام و دارم می‌روم مدرسه. در راه، مادر یکی از همسن‌های من سر راهم را می‌گیرد و می‌گوید از این لباس‌ها باز هم داری؟ و من؟ سکوت. و من چه می‌توانستم بکنم؟ چه می‌توانستم بگویم؟ چه رفتاری می‌توانستم از خودم نشان بدهم جز آنکه از پوشیدن لباس نو، و از لباس نو و از همه لباس‌های نو دنیا بدم بیاید؟ هنوز آن روزهایی که با ترس و وحشتی بی‌اندازه از آن مادر فرار می‌کردم و همه تلاش خودم را به کار می‌بستم تا وقت عبور از خیابان بیشترین فاصله ممکن بین من و او باشد را از یاد نبرده‌ام.

هنوز چهره پرحسرت آن زن و آن مادر را به وضوح در ذهنم دارم. باور کن غلو نمی‌کنم. نمک قضیه را هم زیاد نمی‌کنم. اینطور هم نیست که بگویم هر بار که می‌روم لباس نو بخرم، آن داستان‌ها پیش چشمم باشد و اصلا به همین دلیل است که نمی‌روم لباس بخرم. نه. قصه این حرف‌ها نیست. قصه این است که آن روزها تاثیر خودش را گذاشته و از من انسان دیگری ساخته و تصورم از لباس نو را دگرگون کرده. هیچ چیز بعید نیست، اما این کسی که این کلمه‌ها را نوشته، هیچ ذوقی، و هیچ ذوقی و هیچ ذوقی از پوشیدن لباس نو ندارد؛ حتی اگر در جهان تنهایان زندگی کند و مطمئن باشد که دیگر هیچ مادری آنچنان که آن مادر بود نیست.

۳ thoughts on “لباس نو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *