یک هفته بینظیر

از وقتی به یاد دارم، دکتر رفتن آخرین انتخابم در مواجهه با درد و مریضی بوده است. خدا را شکر البته بسیار بسیار کم وضعیتی داشته‌ام که بشود گفت مریض شده‌ام و نیاز خاصی به دکتر رفتن پیش آمده باشد. تا همین یکی دو سال پیش حتی سرماخوردگی هم نزدیکم نمی‌شد و گهگاه سلامی از دور می‌فرستاد و همین.

هفته گذشته اما یک هفته بینظیر در زندگی من بود. هفته‌ای که با رضایت و آرامش درونی به بیمارستان رفتم، چند ساعتی روی تخت به تنهایی گذراندم و بعد زیر تیغ رفتم و انحراف بینی‌ام عمل شد و الان آدمی هستم که بهتر نفس می‌کشم، احتمالا کمتر خر و پف خواهم کرد و خوشحالم که بالاخره کاری که سالها پیش باید انجام می‌دادم را انجام دادم. نقش جدیت همسر عزیزم در صحبت با دکتر و کارهای دیگر و البته ۱۰ درصدی شدن هزینه بیماران بستری در بیمارستان‌های دولتی را هم نباید دست‌کم گرفت.

از سه‌شنبه هفته پیش تا همین سه‌شنبه که تازه خداحافظی کرده، یک هفته پر از درد، اضطراب، سردرد، خانه‌نشینی و کلافگی بود با دردسرهایی ناآشنا برای همچو منی که سالهاست درست و حسابی سرما هم نخورده‌ام؛ چه برسد به عمل جراحی و مراقبت‌های لازم. حالا این وسط روزه گرفتن هم که آستانه بحران را بالا برد.

با همه اینها اما لحظه‌هایی در این یک هفته بود که برایم ماندگار شده‌اند. وسط درد و سردرد و اشک‌هایی که ناخوداگاه از چشمم سرازیر می‌شد، بارها از ذهنم گذشت که پس آنها که دردها و رنج‌هایی جدی‌تر دارند و شاید حتی سالها با همچه دردی رفاقت کرده‌اند چه می‌کشند؟ و در همان میان خدا را شکر می‌گفتم که درد من فقط همین است و خیالم راحت است که یک هفته یا حداکثر دو هفته همه چیز تمام است و حتی شاید آن دردها را هم فراموش کنم و تمام.

دلم ریش می‌شد و می‌شود برای آدم‌های گوشت و خون داری که یک هفته، یک ماه، ماه‌ها، و شاید بیشتر درد می‌کشند، لبخندهای‌شان روی تخت‌های بیمارستان تباه می‌شود و لحظه‌های کشدار تنهایی و سکوت و معلق بودن بین بیماری و سلامتی مچاله‌شان می‌کند. همیشه فکر می‌کردم درد جسمی که چیزی نیست و می‌شود بی هیچ دغدغه‌ای تحمل کرد و آخ هم نگفت. اما فقط باید تجربه می‌کردم و کردم تا دیدم همین دردهای جسمی می‌تواند آدمی را تباه کند و روح و روانش را خراش بدهد.

این یک هفته درد کشیدم و خدا را شکر کردم و به کسانی فکر کردم که گرفتار بیماری‌های خاص، صعب العلاج یا مزمن‌اند. به کسانی که همان اندازه که ما به پارک و رستوران و سینما می‌رویم، آنها باید بیمارستان بروند. دلم برای‌شان پر می‌زند و کاش می‌توانستم و دستی داشتم برای ذره‌ای کمک. گرچه درد دوستان نزدیک همیشه بیشتر آزاردهنده و تلخ است، و قلب آدمی را بیشتر مچاله می‌کند، اما چه فرقی می‌کند. درد آدمها را باید عزیز دانست و محترم شمرد. پیش از این چندان برای درد جسمی تره خرد نمی‌کردم اما حالا خوب می‌دانم که … چقدر حرف می‌زنم.

پدرم چند روز است بستری است. چند بار عمل کرده. تحت مراقبت شدید است و حتی نمی‌تواند و نباید با کسی حرف بزند. در این روزهای پردرد، دلم بیش از همیشه برایش پر زد. بیش از همیشه احساس کردم پدر دارم. صریح و روشن اگر بخواهم حرف بزنم، آن چند روز اول که کاملا ناگهانی بستری شده بود و من هم از دور نمی‌دانستم آنجا چه خبر است، تازه داشتم می‌فهمیدم که چقدر پدرم را دوست دارم و چقدر خراشی بر تنش و روحش می‌تواند خرابم کند و روز و شبم را تباه کند. آه. آه و هزار آه که تازه بعد از ۳۰ سال زندگی قدر حضور کسی را بدانی. اگر بدانی تازه.

حالا که این همه حرف زدم، این را هم بگویم که اول تیر تولدم بود و به ۳۰ سالگی سلام کردم. نمی‌دانم ادامه کلمه‌ها را با زبان امیدواری‌ام بنویسم یا زبان تلخ و نومیدانه‌ام. پس بگذارید نقطه بگذارم و هیچکدام را به آن یکی ترجیح ندهم.

بسیاری از ما با ماه رمضان زنده می‌شویم و یک تجربه کاملا متفاوت را زندگی می‌کنیم. و روستای ما در ماه رمضان فضایی دارد که حس شدن این فضای کاملا متفاوت در آن خیلی راحت‌تر و شیرین‌تر است. در این روزها در کنار همه دردها و نگرانی‌هایی که داشتم، دلم برای پدرم مچاله می‌شد از اینکه می‌دیدم سال‌های پیش چطور در ماه رمضان سرزنده‌تر می‌شد و انگار دوباره جان می‌گرفت. و چه تلخ که امسال ماه رمضانش را روی تخت بیمارستان آغاز کرد و معلوم نیست اصلا بتواند سری به آن قرآن‌خوانی‌های باشکوه بزند یا نه. این البته دریغ و افسوس هر ساله خود من هم هست که سالهاست دورم و تو بگو حتی محتاج یک ساعت حضور در آن جمع‌های… زبانم بند می‌آید. ناشکر نباشم البته. پارسال به لطف تلفن توانستم کمی از آن همه خاطره شیرین و جاودانه را زنده کنم، اما کاش و کاش و کاش…

دلم نمی‌آید تمام کنم. اما مگر کجای جهان به دل ماست که این یکی باشد؟

۱۱ thoughts on “یک هفته بینظیر

  1. خبر عملت را از آقای فضل شنیدم و خبر عمل پدر در صفحه اینستاگرام همشیره دیدم. خوشحالم که خودت بهتری و برای در آرزوی سلامتی دارم. آنچه درباره پدر نوشته ای یکبار اردیبهشت ماه ۹۱ برای من اتفاق افتاد. آدم را پیر و پخته می‌کند این اتفاقات

  2. سلام بر شما و امیدوارم خدا به پدر بزرگوارتان سلامتی بدهد.
    چندتا سوال در مورد نوشتن توی فضای نت برای من وجود داره که باید از دوستان نویسنده‌ای که در فضایی غیر از وبلاگ یعنی در سایت شخصی خودشان می‌نویسند بپرسم.
    من سال‌هاست در سرویس بلاگ‌اسپات وبلاگی دارم، اما تصمیم گرفتم از این به بعد در دامینی که ثبت کردم به کارم ادامه بدم. خیلی خلاصه سوالاتم رو می‌پرسم و سپاسگزار خواهم بود در صورتیکه محبت کنید و پاسخ بدین:
    ۱- از کجا میزبانی (هاست) گرفته‌اید؟ در واقع می‌خوام یه میزبان مطمئن انتخاب کنم که یه وقت در اوج کارم با سایت ناگهان همه‌چی از بین نره.
    ۲- در مورد قالب سایت آیا کارش رو خودتون انجام دادین یا براتون انجام دادن. می‌خوام بدونم آیا سادگی کار در حدی هست که خودم بتونم طراحی سایتم رو انجام بدم(البته نه خیلی حرفه‌ای) یا اینکه باید بسپرم به افراد دیگه؟
    ۳- میزان حجمی از میزبانی که برای نوشتن لازمه حدودا چقدره و هزینه‌ش حدودا چقدر می‌شه؟
    منتظر پاسخ شما هستم.
    دوباره از لطف و محبتتون به خاطر وقتی که گذاشتین و خوندین تشکر می‌کنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *