کوه به آدم می‌رسه

نمی‌فهمیدم یعنی چه. نمی‌توانستم بفهمم این چه اشکالی دارد و چه عیبی دارد که من بنویسم داریم می‌رویم سفر. حالا تو بگو راهیان نور یا چیز دیگر. چه فرقی می‌کند.

اگر درست یادم مانده باشد، روزهای آخر اسفند ۸۶ بود. دقیق یادم نیست اما چه می‌توانستم نوشته باشم جز اینکه داریم با وبلاگ‌نویس‌ها می‌رویم اردوی راهیان نور و خیلی خوب است و کاش شما هم بیایید و از این حرف‌ها. نوشتم و فرستادم روی وبلاگ. کسی آمد و اعتراض کرد.

«کسی» که می‌گویم، منظورم یک آدم تازه از راه رسیده و ناشناس و اینها نبود. کسی بود که می‌شناختمش و برایم مهم بود. آمد و اعتراض کرد. یادم نیست چه‌ها گفت اما هر چه بود آن چند سطر نوشته‌ام را از روی وبلاگ برداشتم.

حالا چی شده که اینا رو می‌گم؟ حامد دو ساعت پیش توییت کرده که -خب لابد همراه اردوی بلاگ تا پلاک– نزدیک اندیمشک‌اند و می‌روند سمت دوکوهه. البته به فارسی ننوشته. حالا نه فکر کنی خیلی با کلاس است و بلد نیست فارسی حرف بزند! نه. گوشی‌ش فارسی بلد نیست.

من آن روز که آن نوشته را از روی وبلاگم برداشتم، شادی و شور رفتن را می‌فهمیدم، اما حس کسی که نمی‌رود یا می‌خواهد و نمی‌تواند برود و می‌بیند که دیگران دارند می‌روند را نمی‌فهمیدم. نمی‌توانستم بفهمم. اما نیم ساعت پیش که توییت حامد را دیدم، و دلم خواست بزنم توییترُ داغون کنم فهمیدم ها اون چی می‌گفته و شاید هم حس آن روزش را درک کردم.

بله. اینجوری است.

یک‌شنبه ۷ فروردین ۸۹

ای مستی یاران بیا

مثل همین الان. «ای آرزوی آرزو» به زبانم می‌آید. بعد یادم می‌آید که این را با صدای حسام‌الدین سراج شنیده‌ام. هوس می‌کنم باز بشنوم. اما نمی‌دانم این را دارم یا نه. و اگر دارم، کجای هاردم می‌توانم پیداش کنم و اسمش چیست و غیره. اولین کاری که به ذهنم می‌آید این است که بروم سراغ سایت ایران ترانه و آنجا ای آرزوی آرزو را سرچ کنم و حواسم باشد از آن لیست بازشونده «متن ترانه‌ها» را انتخاب کنم تا بهم بگوید این را چه کسانی خوانده‌اند و توی چه آلبومی می‌توانم پیداش کنم.

پیداش کردم. محمدرضا شجریان در آلبوم رندان مست این را خوانده و حسام‌الدین سراج هم در آلبوم بوی بهشت.

جمعه ۲۰ اسفند ۸۹

خاست

چند بار نوشتم و پاک کردم. چند پاراگراف نوشتم و پاک کردم. باور کن. نوشتم و پاک کردم اما نشد یک تشکر درست و حسابی از تویش در بیاورم. می‌خواستم تشکر کنم و مراتب قدردانی و قدرشناسی خودم را نثار همهٔ حرف‌ها و کلمه‌هایی کنم که نوشته شده‌اند و پاک شده‌اند تا چیز بهتری از آب در بیاید. کلمه‌هایی که وجودشان را بی ذره‌ای چشم‌داشت، فدای کلمه‌ها و جمله‌ها و پاراگراف‌های پاکیزه‌تر و شایسته‌تر می‌کنند و در هیچ کتابی و هیچ روزنامه‌ای و هیچ قبرستانی یادشان گرامی داشته نمی‌شود. به بزرگ‌داشت‌تان به پا باید خاست.

یک‌شنبه ۸ اسفند ۸۹

دست‌کم

به همین راحتی‌ها هم نیست. حرف‌های خوب زدن البته آسان‌ترین کار دنیا نیست، اما همهٔ ماجرا هم نیست. توی خانه‌ات نشسته باشی و حرف از آسانی تحمل تشنگی بزنی هنر نکرده‌ای. گرچه روزی روزگار بهت می‌فهماند که چه اشتباه می‌کرده‌ای و چه خام بوده‌ای که فکر می‌کرده‌ای تحمل تشنگی حتی در بیایان خشک و بعد از روزها بی‌آبی چندان که می‌گویند ویرانگر نیست.

طول می‌کشد تا بفهمی به همین راحتی‌ها هم نیست. طول می‌کشد تا شیرفهم بشوی که از این خبرها هم نیست و قرار نیست به دست هر باده‌ننوشیده‌ای جام می ناب بدهند. شاید وقتی بفهمی که دیگر به دردت نخورد. شاید وقتی بفهمی که فهمیدن و نفهمیدنش چیزی را عوض نکند و تغییری در آنچه هستی ندهد.

من فهمیده‌ام به همین راحتی نیست. می‌دانم آنقدرها که فکر می‌کرده‌ام آسان نیست، اما می‌دانم که هنوز هم نمی‌دانم دقیقا چقدر وحشتناک و ویرانگر است رسیدن به قلهٔ ماجرا. نه. فکر نکن مطمئنم باالاخره روزی به قله می‌رسم. بگذار بهت بگویم که بیش از آنکه مطمئن باشم می‌رسم، مطمئنم نمی‌رسم. چه باک اما. دست ما کوتاه و خرما بر نخیل باید کاربرد داشته باشد.

آنقدر خواستنی و شکوهمند و ناب و منزه است او که نمی‌خواهی و نمی‌خواهی حتی یک بار و حتی یک بار آزاری بهش برسانی. حتی نمی‌خواهی ذره‌ای گرد بر جانش بنشیند. آنقدر که نمی‌توانی هیچ بهانه‌ای و هیچ توجیهی برای آزردنش بیابی، یا بپذیری. آزردن که هیچ؛ نمی‌توانی و نمی‌توانی هیچ بهانه‌ای و هیچ توجیهی حتی برای برنیاوردن خواسته و میل و حتی هوسش بیابی.

اما به همین راحتی‌ها هم نیست. می‌خواهی اما نمی‌توانی. دنبال مقصر نمی‌گردم. البته اینجا دارم با خودم حرف می‌زنم. این ضمیرهای دوم‌شخص همه‌اش اول‌شخصند. دنبال مقصر نمی‌گردم. به همین راحتی‌ها نیست. روزی چشم باز می‌کنی و می‌بینی بارها آزارش داده‌ای و بارها نه که خواسته و میل و هوسش را برنیاورده‌ای؛ که بارها آزارش داده‌ای و جان و روحش را خراش داده‌ای و هر بار که فهمیده‌ای چه کرده‌ای، تنها چند روز توانسته‌ای خودت را تشر بزنی و حواست را جمع کنی. تقصیری نداری البته. نمی‌خواسته‌ای آزارش بدهی. نمی‌خواسته‌ای. اما باالاخره حافظ چیزهایی می‌دانسته لابد که گفته ولی افتاد مشکلها.

جای شکایتی نمی‌ماند اگر نگاهت نکند. جای هیچ شکایتی نمی‌ماند اگر کلمه‌های زیبایت را نخواهد. حتی اگر خودت را نخواهد. کسی که وعده‌های زیبا می‌دهد اما چنان که می‌گوید نمی‌کند، حتی از آنها که آزار می‌رسانند و ادعایی نمی‌کنند عقب‌تر است. عقب‌تر می‌رود. هیچ‌کس را هم اگر نتوان مقصر دانست، این اتفاقی است که می‌افتد. جبر طبیعت است. تنها با ادعا نمی‌شود بر دل کسی نشست و ماند و ماندگار شد.

خیلی چیزها را نمی‌شود جبران کرد. خیلی چیزها را نمی‌شود اعاده کرد. جوی‌های نایابی‌اند که می‌توان آب رفته را بهشان بازگرداند. باید به همه چیز این دنیا راضی بود. چاره‌ای نیست. گرچه همین هم به همین راحتی نیست. تنها می‌توان دیگر ادعاهای زیبا نکرد و حرف‌های باشکوه نزد. گرچه همین هم به همین راحتی‌ها نیست. دست‌کم می‌توان مانند دیگران بود. دست‌کم می‌توانی آزار نرسانی اگر هنری نداری. می‌فهمی؟ با توام؛ خودم.

شنبه ۱۳ آذر ۸۹

اینجا افغانستان

سال ۱۳۰۷، سربازان امان‌الله‌خان همه جا بودند و از مردانی که لباس و کلاه اروپایی نپوشیده بودند جریمه‌های سنگین می‌گرفتند. خیابان‌ها هم تابلو «عبور زنان برقع‌پوش ممنوع» داشتند. زنان خانه‌نشین شدند.

سال ۱۳۷۷، سربازان طالب‌ها مردانی با ریش کوتاه‌تر از یک قبضه را مجازات می‌کردند. به زنان هم بی‌همراهی شوهر اجازهٔ خروج از خانه نمی‌دادند. زنان با صورت باز حق خروج از خانه نداشتند. زنان بسیاری خانه‌نشین شدند.

سه‌شنبه دوم آذر ۸۹