یک اول دیگر

همیشه فکر می‌کردم باید خیلی روز ترسناکی باشد. فکر می‌کردم صبح که از خواب بیدار می‌شوم باید غمگین و افسرده باشم که می‌خواهم بروم قسط وام بدهم. فکر می‌کردم هزار بار به خودم فحش‌های مختلف در ژانرهای متفاوت می‌دهم روزی که می‌خواهم بروم قسط وام را بدهم.

تا همین دو سه ساعت پیش، من هیچ‌وقت نرفته بودم قسط پرداخت کنم. البته یکی دو بار وام گرفته‌ام اما خودکار پرداخت می‌شد و احساس قسط دادن نمی‌کردم. تا همین دو سه ساعت پیش. از صبح هر لحظه منتظر زنده شدن حس‌های بد و آزارنده بودم، اما هیچ خبری نبود. سوار تاکسی که شدم، گفتم لاید وقتی برسم بانک شروع می‌شود. رفتم بانک و نوبت گرفتم و نشستم و کتابم را باز کردم و باز هم خبری نبود.

همه چیز خوب پیش رفت. اولین قسط را پرداخت کردم.

در جستجوی لذت فراموش

خیلی وقت است کتاب خوب نخوانده‌ام. کتابی که چنان غرقش بشوم که یادم برود کجا هستم و حالم چطور است و دغدغه‌های دیگرم چیست. کتابی که وقتی می‌خوانم یادم برود که پایم درد می‌کند. ماه‌هاست دنبال کتابی می‌گردم که مطمئن باشم جذبم می‌کند و با خواندنش می‌توانم همچه حسی را درک کنم. چیزی که پیش از این بارها و بارها حسش کرده‌ام. با تعریف‌هایی که درباره «صد سال تنهایی» شنیده بودم، مطمئن بودم که گمشده‌ام را در این رمان مشهور خواهم یافت. اما صد سال تنهایی هم آنی نبود که باید. هر چه خواندم بیشتر از خواندنش پشیمان می‌شدم. اما خودم را مجبور کردم تمامش کنم و هیچ لذتی هم از خواندنش نبردم.

قربانی بعدی قیدار امیرخانی بود. مطمئن بودم که امیرخانی فضای جدید و آدم‌های نو و عادات تازه خلق می‌کند و بی نوآوری و بدعت چیزی به دست نشر نمی‌دهد. اما نبود. و این خیلی تلخ بود. البته این را هم بگویم که هیچ بعید نیست من مریض شده باشم و حس کتابخوانی‌ام را گم کرده باشم. یادم نمی‌آید آخرین رمانی که خوانده‌ام و خوشم آمده چه بود. من منتقد ادبی نیستم اما قیدار برای من بسیار تصنعی و نچسب بود. «قیدار»ش که انگار سعدی زمانه است از بس مسجع و آهنگین سخن می‌گوید. دیگرانش هم دست‌کمی از سعدی ندارند و کم مانده عطسه کردنشان هم شاعرانه باشد. بگذریم. مهم این است که امیرخانی هر چه بنویسد و هر چه به دست نشر بدهد خریدار دارد و هزاران و شاید ده‌ها هزاران خواهان دارد. و چه هنری بالاتر از اینکه کسی در این بلبشوی کتاب و ادب این همه مشتری جلب کند.

کتابی که چند روزی است دارم می‌خوانم و ازش لذت می‌برم، «هزاره‌های افغانستان» است. کتابی که شاید دو سال از خریده شدنش گذشته باشد و تازه فصل خواندنش رسیده و بعد از ماه‌ها لذت یک کتابخوانی شیرین و آرام را بهم هدیه کرده. این روزها البته «درخت انجیر معابد» را هم دارم برای بار دوم می‌خوانم. تا نقطه پایان را نگذاشته‌ام بگویم که نویسنده هزاره‌های افغانستان، سیدعسکر موسوی و نویسنده بزرگ درخت انجیر معابد هم احمد محمود است.

من سالهاست…

گفتنی نیست. نوشتنی هم نیست. فقط محض اینکه یادم بماند. که این التهاب از یادم نرود. که یادم بیاید شبی بود که من بعد از یادم نیست چند روز، چونان پرنده‌ای که پس از سالها راه خانه را پیدا کرده باشد، آمدم اینجا تا نشانه‌ای از امشب اینجا بگذارم که یادم نرود. ضعف، گفتن ندارد. گفتنش فایده‌ای ندارد. امیر که داشت از شادی تمام شدن سه سال دانشجویی‌اش می‌گفت، ساکت بودم. حرفی نداشتم. پر از گفتن بودم. یک ساعت تمام این شعر فریدون مشیری توی ذهنم می‌چرخید.


من سالهاست باغ و بهاری ندیده‌ام

وز بوته‌های خشک لب پشت بامها

جز زهر خند تلخ

کاری ندیده‌ام

بر لوح غم گرفته این آسمان پیر

جز ابر تیره نقش و نگاری ندیده‌ام

در این غبارخانه دودآفرین دریغ

من رنگ لاله و چمن از یاد برده‌ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده‌اند

پیوسته یاد کرده و افسوس خورده‌ام
در شهر زشت ما

اینجا که فکر کوته و دیواره بلند

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما

من سالهای سال

در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز

یک چشمه یک درخت

یک باغ پر شکوفه یک آسمان صاف

در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌ام

نسخه کامل شعر «در ایوان کوچک ما» را می‌توانید گوش کنید. نزدیک به سه مگابایت.

استعفا می‌دهند

گداها عزت نفس دارند. این گدا دیروز دوست نداشت کسی گدا ببیندش. دوست نداشت برای گذران زندگی‌اش چیزی از کسی بخواهد. از کسی که چه بسا پست‌تر از خودش باشد. اما همیشه همه چیز به همین راحتی نیست. البته من از گدا دفاع نمی‌کنم. اما همه چیز را می‌شود معامله کرد. شاید جانش به گدایی کردنش بسته بوده. شاید چیزی مهم‌تر از عزت نفس یافته که با گدایی طاق زده و رسوایی گدایی را به جان خریده. نمی‌دانم. گدا حتی وقتی گدایی می‌کند هم عزت نفس دارد. هر بار که می‌خواهد دستی دراز کند، اول عزت نفسش را چوب می‌زند و بعد دستش را پیش می‌برد. با آنها که گدایی شغلشان شده کاری ندارم، اما بعضی‌ها گدایی برایشان وسیله زندگی است، و وسیله گذران زندگی است. نمی‌‌توانند نفس بکشند بی گدایی. می‌میرند اگر گدایی نکنند.

گدا که باشی، گدایی تنها امکان زنده ماندن است. نمی‌توانی کنارش بگذاری. اما یک روز بیدار می‌شوی و می‌بینی دیگر چیزی نمانده. همه چیز را داده‌ای و فقط گدایی. هر چه به دست می‌آوری خرج گدایی‌ات می‌کنی. شغل می‌شود برایت. هر بار که دستی می‌خواهی دراز کنی، عزت نفسی نیست که لازم باشد چوبش بزنی تا بتوانی بعد از آن دست دراز کنی. می‌بینی خارج از گدایی چیزی نداری. زندگی‌ای نیست که گدایی وسیلهٔ نجاتش باشد.

گداها یک روز بیدار می‌شوند. یک روز از شغلشان استعفا می‌دهند. عزت نفسشان را برمی‌دارند و می‌روند. ترجیح می‌دهند بی‌اکسیژن بمانند اما با گدایی اکسیژن به دست نیاورند. راحت نیست البته. سخت هم نیست. تربیت و تمرین و تکرار هم نمی‌خواهد. از آن رسیدن‌هایی است که بی رفتن به دست نمی‌آید. چشمه‌ای است در میانهٔ بیابانی سوت و کور که کسی پس از یک روز گدایی به آن می‌رسد و کسی دیگر هزار سال گدایی می‌کند و بالاخره به آن دست می‌یابد. عزت نفس پیروز قطعی و همیشگی است. این را هیچ گدایی نکرده‌ای نمی‌تواند بفهمد.

داستان من نبود

همان اول که می‌خواستم «بارون درخت‌نشین» را بخوانم، فکر می‌کردم باید از آن رمان‌هایی باشد که دوست دارد و حتی شاید از آنها که عاشقشان می‌شود و «بارون درخت‌نشین» را سراپا شکوه و زیبایی خواهد دید. کتاب را به سختی تمام کردم. تمام هم نکردم البته. شاید ده صفحه آخر را نتوانستم بخوانم. خیلی از خودم خواهش و تمنا کردم که تو باید بخونی و کلی هم خودم را تحقیر کردم که یه کتاب رو هم نمی‌تونی تموم کنی؟

بدتر از همه اینکه این اتفاق چند بار پشت سر هم افتاده بود که نتوانسته بودم کتابی را تمام کنم. کتاب‌هایی از عبدالحسین خسروپناه و رضا داوری اردکانی را هر کدام به دلایلی نتوانسته بودم تمام کنم و «بارون درخت‌نشین» هم مزید بر علت شده بود. و بیش از هر چیزی، مشهور بودن کتاب اجازه نمی‌داد به راحتی کنارش بگذارم.

کلی وقت از خواندن «بارون درخت‌نشین» گذشته بود و خیالم راحت بود که یادش رفته ازم بپرسد نظرم درباره کتاب چه بود. دارم از چه کسی حرف می‌زنم؟ فاطیمای صاحب اینجا. اما یک ایمیل همه خوشخیالی‌ام را نقش بر آب کرد. ازم درباره بارون درخت‌نشین پرسیده بود و  من بعد از چند روز اینها را در جواب نوشتم:

سلام. ببخشید که این همه با فاصله دارم جواب میدم. روزای خیلی شلوغیه این روزا. نوشتن درباره بارون درخت‌نشین هم خیلی سخته برام. یعنی واقعا نمیدونم چی باید بگم درباره‌ش. نه اینکه نمیدونم اما تحملش کردم. می‌دونید؟ هیشکی نبود که من باشه. که دوست داشته باشمش. که خودمُ بتونم جاش بذارم. مثلا من وقتی کوچه اقاقیای راضیه تجار رو خوندم، مریض شدم رسما از بس خودمُ توی داستان دیدم. اما تماشا کردن بارون روندو فقط اعصاب منُ‌ به هم ریخت. همنشینی باهاش و خوندن کل اون داستان هم نتونست منُ بهش نزدیک کنه و نتونستم باهاش احساس همدلی کنم. تا آخرین صفحه‌هایی که می‌خوندم هم ته ذهنم داشتم بهش اعتراض می‌کردم که آخه رفتی بالای درختا که چی؟ گیرم که قسم خوردی، گیرم که عاشق شدی و قسم خوردی و فلان، ولی آخرش که چی. گیرم که برای همه اندیشمندان و تئوری‌پردازان و متفکران جهان جدید نامه نوشتی و همه می‌شناختنت، اما آخرش که چی؟ رفتی بالا که همه رو تماشا کنی، که مردم رو ببینی، اما زندگی چی پس؟

دوسش نداشتم کلا. با زحمت به آخراش رسیدم. با تحمل. خیلی کند گذشت خوندنش. من مخاطبش نبودم. شاید بیش از اندازه سنتی هستم توی رمان خوندن. میگن هنر یعنی خارج شدن زندگی از سیر طبیعیش. اولاش برام جالب بود که همچه تصمیمی گرفت. ولی فکر نمی‌کردم تا آخر عمر بخواد اون بالا بمونه. سایه این تصمیم و این کارش اینقدر سنگینه توی ذهنم، که نمی‌تونم به چیزای دیگه داستان و قصه و اینا توجه کنم اصلا. 🙂 فعلا همین. شما چی؟

اینها را که می‌نوشتم، منتظر جوابی بودم که دست‌کم نظر من برایش عجیب باشد و بگوید چطور می‌توانم درباره داستانی با این شکوه و زیبایی همچه حرف‌هایی بزنم. حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که همچه جوابی بگیرم:

والا من شک دارم این خطوط رو خودم ننوشته باشم 🙂 یعنی حس منم به کتاب دقیقن همین بود. منم اولاش خوشم اومد از تصمیمش. گفتم چه کار جالب و چه تصمیم عجیبی. و اینکه دلیل قهر و تصمیمش انقدر پیش پا افتاده بوده! اما بعدش خسته شدم. درک نکردم این رو که آدم سر لج و لجبازی کل زندگیشو بذاره کنار. زندگی چیز با ارزشیه واسه من. تصورشم نمیتونم بکنم که با این قبیل بچه بازیها خرابش کنم! اشتباه چرا؛ هست. ولی اینکه خودم رو یه چیز نادرست که بدونم نادرسته پافشاری کنم یه چیز دیگه‌س. خلاصه اگه میخواین دقیق تر بدونین چجوری دیدم کتابو؛ ایمیل خودتونو یه بار دیگه بخونین :)‏

از من می‌شنوید، یک بار این رمان مشهور را ببینید و بخوانید. خیلی دوست دارم بدانم احساس بقیه به این داستان و شخصیت اصلی‌اش چیست. خیلی دوست دارم بدانم کسانی هستند که بارون روندویی در وجودشان داشته باشند یا نه؟ دوست دارم بدانم کیست که بتواند همه زندگی‌اش را با یک قول و عشق و دعوا تاخت بزند؟ البته ما خیلی وقت‌ها خیلی کارهای بیهوده‌ای می‌کنیم اما این کار از آن کارهای بیهوده نیست که بتوان راحت قضاوتش کرد. باید با بارون روندو همراه شد تا بتوانید ببینید آیا می‌توانید همراه او بشوید یا نه.

روستای بهشت

خوشا به حالت ای روستاییکسی هست که این شعر را ندیده و نخوانده و نشنیده باشد؟ این شعر شاید جزئی از خاطره جمعی بخش بزرگی از ملت ایران شده باشد. شعری که همه -احتمالا- حس خوبی بهش دارند و حتی نگاه کردن به تصویر روبرو هم برایشان لذتبخش است. شعری که به آسانی می‌توان با کلمه‌هایش همدلی کرد و آرزوها و حسرت‌های درون آن را فهمید.

اما این شعر که نمادی از همبستگی و همدلی جمع بزرگی از ایرانیان است، چه دارد؟ این شعر چه می‌گوید؟ درست می‌گوید؟ تصور شاعرش از روستا درست است؟ می‌توانیم با اطمینان بگوییم شاعر تا پیش از سرودن این شعر دست‌کم یک ماه را در یک روستا سپری کرده؟

شاید همه این اما و اگرها اشتباه باشد، اما من هر بار این شعر را می‌خوانم، نمی‌توانم با این همه حسرت و آرزوی ریخته در این شعر همدلی کنم. و هر بار با خودم می‌گویم مگر شادی و خرمی را تنها به نام روستا و روستازادگان و روستانشینان نوشته‌اند؟

روستا برای راوی این شعر، روستای واقعی نیست؛ روستای رؤیایی است، در حقیقت جایی است که شهر نباشد. راوی بهشتی زمینی می‌خواهد که اسمش را روستا گذاشته. روستایی که همه شاد و خرم و باصفا هستند و داد و فریادی در آن نیست و همه آزادند و «خوش به حالشان» است و هزار خوبی و زیبایی دیگر.

چندین بار

کار سختی بود. همان روز که به موسیقی متن «شبهای روشن» گفتم زنگ گوشیم باشد، می‌ترسیدم از روزی که برسد و من حالم از موسیقی متن شبهای روشن به هم بخورد و برای همیشه از گوشی و لپتاپ و همه چیزم پرتش کنم بیرون. به اندازه‌ای از آن روز گذشته که یادم نمی‌آید زنگ قبلی گوشیم چه بوده. در این روزها و هفته‌ها و ماهها، مطمئنا وقتهایی هم بوده که گوشیم زنگ خورده و موسیقی متن شبهای روشن پخش کرده و من اخم‌هایم به هم فرو رفته از اینکه دلم نمی‌خواسته جواب بدهم و چاره‌ای جز جواب دادن نداشته‌ام. شاید باید تا امروز ازش دلزده شده باشم. شاید باید تا امروز از گوشی و لپتاپ و همه چیزم پرتش کرده باشم بیرون. اما نکرده‌ام.

شبهای روشن از آن فیلمهایی است که بارها دیده‌ام و دوست دارم باز هم ببینم. این را هم بگویم که یکی از عجایب خلقت یکی بودن کارگردان فیلم‌های و پوپک و مش ماشالا شبهای روشن است. موسیقی متن شبهای روشن را از اینجا بگیرید. چند بار گفتم شبهای روشن؟

تمرین

بیایید تا آن روز که پرشمار بودن را فخر می‌دانیم، شعار همراهی و همرایی با سیدالشهدا ندهیم. بیایید تا روزی که نمی‌توانیم با دشمن‌مان هم به انصاف رفتار کنیم، کمتر حرف بزنیم. بیایید تا آن روز که به راحتی می‌توانیم به دشمن‌مان تهمت‌های نچسب بچسبانیم، دست از حسین‌گویی برداریم. کار سختی نیست.

آداب خنجرزنی

نوشتهٔ زیر را ده روز پیش برای مهمانی ساما نوشتم. این را برای آنجا نوشتم و به حسی که به دل‌نها دارم نمی‌خورد شاید اما دوست دارم اینجا باشد. تک‌تک کلمه‌های این نوشته حاصل جوششی درونی است که سالها با من بوده و خواهد بود.

اسمشان را گذاشته‌ایم اعراب جاهلی. مجسمه‌هایی از سیاهی و تباهی و خونریزی و بی‌رحمی و قساوت ازشان ساخته‌ایم. سراسر کوزه زندگیشان را پر کرده‌ایم از زشت‌ترین کلمه‌هایی که بلدیم. تصویرهایی ساخته‌ایم که همه‌شان وقتی می‌شنیده‌اند که دختردار شده‌اند، با اعتماد به نفس تمام، دختر تازه به دنیا آمده را به گور می‌سپرده‌اند و انگار نه انگار. اهریمنانی ساخته‌ایم که به ساده‌ترین بهانه‌ها سال‌ها به جنگ می‌گذرانده‌اند و قبیله‌ای را به خاطر کینه‌ای بیهوده، به تباهی و نابودی می‌کشانده‌اند.

همین‌ها که ما به راحتی اسمشان را گذاشته‌ایم اعراب جاهلی و برای حرفمان هم دلیل می‌آوریم که در زمانه پیامبر تنها ۱۷ نفر در حجاز سواد خواندن و نوشتن داشته‌اند، بله، همین‌ها در وجودشان چیزی داشتند که ما انگار هیچ بویی از آن نبرده‌ایم. همین اعرابی که در نگاه ما پست و جاهلی و دور افتاده از تمدن‌اند، در میانهٔ سخت‌ترین و خون‌آلودترین جنگ‌ها هم به عهدهایشان پایبند بوده‌اند؛ در میانهٔ کینه‌توزانه‌ترین شمشیر کشیدن‌هایشان هم اگر به ماه‌های حرام می‌رسیدند، شمشیر در نیام می‌کشیدند و به قاعده بازی پایبند می‌ماندند.

ما به چه چیز پایبندیم؟ به دروغ نگفتن پایبندیم؟ به عهدهایمان پایبندیم؟ به امضاهایمان پایبندیم؟ به قسم‌هایی که می‌خوریم چه؟ به چه چیزی بی‌استثنا و اما و اگر و حالا این بار که هیچی و اینم فرق داره و این یکی لازمه و خب اینم مصلحت اقتضا می‌کنه پایبندیم؟

باید از یک جایی شروع کنیم. همین روزها باید چند قدم به عقب برداریم. چند قدم عقب بنشینیم و تمرین کنیم برای دو ماه هم که شده استثنا نتراشیم و اما و اگر و آخه و این بار نگوییم. حداقل تمرین کنیم اگر می‌خواهیم خنجر بزنیم، از پشت نزنیم. اگر می‌خواهیم خنجر بزنیم، در خواب نزنیم. دو ماه هم که شده، قبل از خنجر زدن، یک روز قبل به دشمنمان خبر بدهیم و مهلتش بدهیم تا آماده جنگ باشد.

دست‌کم به اندازه لشکر یزید، که درخواست حضرت سیدالشهدا برای به تاخیر انداختن جنگ را پذیرفت، مروت به خرج بدهیم. کمی به خودمان باور داشته باشیم و بدانیم تنها با خنجر از پشت زدن نیست که می‌توانیم پیروز شویم. خنجر زدن هم آداب دارد. از کی تمرین کنیم؟ از همین حالا.

تابلو

تفاوت ما با اونا اینه که اونا توی کتابخونه‌شون یه قفسه دارن که بالاش نوشته «چرندیات»، اما ما چرندیات‌مونُ چپوندیم توی قفسه‌ای که بالاش نوشته «بهترین‌ها».