حس کودکی

در راه برگشتن به خانه، میان‌بُری هست که خاکی است و برای تنبل‌هایی مثل ما در حکم تونل توحید است. چند روز پیش که برمی‌گشتم خانه، باران خوبی باریده بود. از راه خاکی که رد می‌شدم، پسری حدودا هفت ساله دیدم که کنار جوی آب می‌چرخید و انگار دنبال چیزی می‌گشت یا منتظر کسی بود. هنوز سه چهار متر با هم فاصله داشتیم که از دور سلام کرد. من هم گرم جواب دادم و به این فکر می‌کردم که چه خبر است.

به جوی کنار خیابان که رسیدم، دیدم پر از آب شده و چنان پهن ساخته شده بود که پریدن از آن حتی برای من هم سخت بود. به پسرک گفتم می‌خوای کمکت کنم؟ گفت نه. هر دو دستم بند بود و نمی‌توانستم وسایل را روی زمین بگذارم. چون زمین هم خیس بود. دیدم نه گفتنش از روی خجالت بوده و همچنان دارد دور خودش می‌چرخد. پلاستیک را گذاشتم زمین و یکی از دست‌هایم آزاد شد. شادی را می‌شد در نگاه و چهره پسرک دید، وقتی مطمئن شد که می‌خواهم کمکش کنم.

همانطور که با یکی از دست‌هایم کتاب و گوشی را گرفته بودم، از این طرف جوی هر دو دستش را گرفتم و بلندش کردم و گذاشتمش این طرف جوی. پسرک تا اینجای داستان خیلی تلاش می‌کرد متین و باوقار و آرام باشد. با این کارم چنان ذوقی کرد که خنده بلندی سر داد. و کلی تشکر کرد. پلاستیک را از روی زمین برداشتم و پسرک را نگاه کردم که تند به سمت خانه می‌دوید.

کور

ما فقط دیر فهمیدیم. البته همه‌اش تقصیر ما نبود. آنها هم ریاکار و دورو و اهل تزویر بودند وگرنه ما مرض نداشتیم. گرچه تا همین جا هم باید امیدوار بود. اینکه همین قدر هم دست از تزویر برداشته‌اند که همهٔ وردپرس و بلاگر را فیلتر کنند، اتفاق خوبی است. خوشحالم که بالاخره قیف را وارونه کردند و به جای آنکه یکی یکی بخواهند فیلتر کنند، همه را فیلتر کردند.

روز به روز و هفته به هفته، بیشتر شیرفهم‌مان می‌کنند اینان که قانون و آیین‌نامه و ساماندهی و غیره کشک مسلم ماست، و همهٔ حق‌های مسلم مال آنهاست؛ آنهایی که امنیت ملی را تشخیص می‌دهند و می‌فهمند چه کسانی آدم‌خوب‌ها و هستند و چه کسانی آدم‌بدها.

من در این صفحه نه از سیاست گفتم و نه از امنیت ملی و نه از فساد و تباهی و کثافت و قانون. نه از سیاست‌مداران گفتم و نه از چوب‌مداران و نه از فحش‌مداران. من اینجا از خودم گفتم و خودم را نوشتم. کاش زودتر می‌فهمیدیم که همین حرف‌های ساده و دور همی و بی قضاوت و بی‌ربط به امنیت ملی هم می‌تواند خطرناک باشد برای آنها. همین حرف‌های ساده هم شاید آتشی باشد به جان آنها. چه می‌دانیم ما.

همهٔ اینها را گفتم که بگویم دیگر اینجا چیزی نمی‌نویسم و از این به بعد اینجا: http://delnaha.com می‌نویسم. خوراک آنجا هم این است: http://delnaha.com/feed. امیدوارم شر این فیلترینگ کور از سر ما برداشته شود.

چهارشنبه ۱۷ فروردین ۹۰

کوه به آدم می‌رسه

نمی‌فهمیدم یعنی چه. نمی‌توانستم بفهمم این چه اشکالی دارد و چه عیبی دارد که من بنویسم داریم می‌رویم سفر. حالا تو بگو راهیان نور یا چیز دیگر. چه فرقی می‌کند.

اگر درست یادم مانده باشد، روزهای آخر اسفند ۸۶ بود. دقیق یادم نیست اما چه می‌توانستم نوشته باشم جز اینکه داریم با وبلاگ‌نویس‌ها می‌رویم اردوی راهیان نور و خیلی خوب است و کاش شما هم بیایید و از این حرف‌ها. نوشتم و فرستادم روی وبلاگ. کسی آمد و اعتراض کرد.

«کسی» که می‌گویم، منظورم یک آدم تازه از راه رسیده و ناشناس و اینها نبود. کسی بود که می‌شناختمش و برایم مهم بود. آمد و اعتراض کرد. یادم نیست چه‌ها گفت اما هر چه بود آن چند سطر نوشته‌ام را از روی وبلاگ برداشتم.

حالا چی شده که اینا رو می‌گم؟ حامد دو ساعت پیش توییت کرده که -خب لابد همراه اردوی بلاگ تا پلاک– نزدیک اندیمشک‌اند و می‌روند سمت دوکوهه. البته به فارسی ننوشته. حالا نه فکر کنی خیلی با کلاس است و بلد نیست فارسی حرف بزند! نه. گوشی‌ش فارسی بلد نیست.

من آن روز که آن نوشته را از روی وبلاگم برداشتم، شادی و شور رفتن را می‌فهمیدم، اما حس کسی که نمی‌رود یا می‌خواهد و نمی‌تواند برود و می‌بیند که دیگران دارند می‌روند را نمی‌فهمیدم. نمی‌توانستم بفهمم. اما نیم ساعت پیش که توییت حامد را دیدم، و دلم خواست بزنم توییترُ داغون کنم فهمیدم ها اون چی می‌گفته و شاید هم حس آن روزش را درک کردم.

بله. اینجوری است.

یک‌شنبه ۷ فروردین ۸۹

جایزهٔ اونا

جشن تکلیف بود. من البته فقط رفته بودم که قرآن اول جلسه را بخوانم. سوم راهنمایی بودم و جشن تکلیف بچه‌های دومی بود. چند آیهٔ ابتدایی سورهٔ مؤمنون را خواندم و آمدم نشستم همان جا. قرآن که تمام شد، معاون پرورشی ادارهٔ آموزش و پرورش آمد داخل اتاق و نشست پشت میز و شروع کرد به حرف زدن. دیروز دیدمش. توی نماز جمعه. همان بود. انگار نه انگار که ۱۵ سال گذشته.

همان اول حرف‌هایش سوالی کرد و گفت به کسی که جواب درست بدهد یک کلاسور هدیه می‌دهد. گفت «قد أفلح المؤمنون» و «الذین هم فی صلاتهم خاشعون» در چه سوره‌ای از قرآن است. من هم که تازه همین چند آیه را خوانده بودم، دست بالا کردم و جواب دادم و جایزه گرفتم. و کسی هم البته اعتراضی نکرد که جایزهٔ دومی‌ها را به منِ سومی داده‌اند اما همیشه یادم بود که آن جایزه مال من نبود.

شنبه ۶ فروردین ۹۰

به آسمان ببرد

غروب که می‌آید خاطره‌ها رشد می‌کند. صورتی می‌شود.

بهار شد. یاس توی باغچه هر صبح روز به خیر می‌گوید. یاد مسافرت‌های بی مقصد اما دل‌نشین می‌افتم. یاد حوصلهٔ تمام نشدنی پدر. یاد کودکی‌های بی‌باید.

یاد جاده‌های خاکی پشت خانه. یاد رنگینه‌های خاله. یاد اومجک‌های عمه خدیجه و یاد دستپخت خوب مادر. یاد زندگی. یاد خانه مادربزرگ. یاد خنده‌های بی‌موقع. یاد حسرت شنیدن بوی بهار نارنج.

یاد خانه شلوغمان به خیر. یاد بهار…

اینجا آسمان ابری است. اما نه همیشه. به ندرت.

بزرگ شدن کار خوبی نیست. خنده را می‌گیرد از آدم. حتی لبخندهای زورکی.

اسیر این روزها رنگ تازه‌ای دارد. همه جا عروسی است. حتی محلهٔ کوش.

خدا آرزوهای همه‌مان را به آسمان ببرد.

* این کلمه‌ها هدیهٔ مریم خواهرم است. نیم‌فاصله‌ها از من. 🙂 اسیر اسم روستای‌مان، رنگینه و اومجک خوردنی و غذا هستند، و کوش همان جنوب است.

عیدی

اصلا انگار دوست داشتم تا آنجا بروم و به در بسته بخورم و هر چه در بزنم کسی بازش نکند و دست از پا درازتر راهم را بکشم و برگردم خانه. مادرم گفت یه زنگ بزن شاید نباشن. حق داشت مادرم. با این همه عروسی که اینجا و آنجا هست، معلوم نبود خواهرم خانه باشد یا نه. اما دوست نداشتم زنگ بزنم و اگر بود بروم. دوست داشتم بروم. حالا نه که فکر کنی خیلی راه دور و دراز و پرراهزنی داشت، اما دوست داشتم همین راه نزدیک که می‌شود پیاده رفت را حتی اگر خانه نباشند، بروم. مخصوصا با آنکه چند بار رفته بودم و پیش آمده بود که نباشند.

سر کوچه‌شان که رسیدم، دیدم در خانه باز است. هم شاد بودم که زنگ نزده‌ام و هم شاد بودم که خانه‌اند و هم اینکه در خانه‌شان باز است. رفتم. همه چیز خوب بود. یک دیوان حافظ کوچک زیبا گرفته بودم برای زینب. می‌دانستم چقدر شاد می‌شود از همچه هدیه‌ای. برای فاطمه‌اش هم یک بسته مدادرنگی. حس خوبی دارم. نگرانی هم دارم البته. اما عیدی‌ام را گرفته‌ام.

دوشنبه اول فروردین ۹۰

و اما عشق

از میان خلائق کودکی برخاست، به قیام محترمی درس استاد را قطع نمود، لبان کوچکش را گزید و تامل کرد، سپس پرسید، عشق چیست؟
شیخ او را فرمود دانستن آن تو را به چه کار آید؟
طفل دانسته و از پیش آماده به پاسخ بود، گفت اگر من و سوالم را قیاس به سن فرموده‌ای و سه حرف عشق از آغاز الفبا نیستند، آدمی از آن‌چه به اقتضای شرایط نمی‌‌یابد سوال می‌کند، چه آن‌که رسول خاتم را از روح پرسیدند «.. و یسئلونک عن الروح» و اگر موضوع سوالم را با فقه و اصول و اخلاق به ترازو برده‌ای، سایه‌ی ایوان رفیع درس تو جز طلاب مدرسه‌ات رافرا نگیرد پس سزاوار است بدان‌چه اهتمام می‌کنی شمول عام داشته باشد.
خلاف جماعت شاگردان، شیخ را نه حیرت و خنده حاصل شد. سر فرو آورد و چندی لب ببست. تا فرمود آن‌گونه که خداوند، جل ثنائه، پاسخ سوال از روح را بیان کرد بگویم، عشق به اذن خداست و اگر از شمول علم پرسیدی، بدان عشق آن است که جمیع ارکان وجود آدمی را فرابگیرد. آن‌چنان که هر دم به استفتاء آن فرو رود و سر به حکم اصل پادشاهی آن بر‌آید و هر نفس به حسن خلق او متسنن گردد. نه اختیاری بماند تا ز روی عشق روی بگردانی و نه جبری ‌است تا هر ایستاده‌ای را داخل در حریم آن کنند. عشق آن‌چنان که سزاوار باشد عادل است تا بستگی دل و رهایی روح آورد. همان است ‌که تعلق به نفس را، تعلق به جان لیلا کند. عشق اگر حاصل شود، ولایت بر جان آورد آن‌گونه تا خواسته‌ای در دل نماند و جامع افعال را میل جانان بر‌انگیزد. آن است که همت کسب و قوت بازو بدهد نه آن‌که خلوت زهد و سجاده‌ی رهبانیت بطلبد. آن‌که شمشیر غیرت بپرورد. آن‌که تمنای نیایش و شرب کلام شیرین آورد. آن‌که غیاب در دل نکند، ولو به چشم‌ بر هم زدنی و آن‌که دوری و بی‌خبری را نخواهد و جز دیدار نشاید.

نوشته‌اند شیخ می‌گفت و به هر فصل کلام، جماعتی متفرق می‌شدند تا آن‌که جز او کسی در صفه نماند… حتی کودک خرد‌سال خیال

این یادداشت برای شرکت در بازی وبلاگی اعتماد، توسط من نوشته شده‌است.

یاالله

یا الله … سر کسی باز نباشه

این اول حسی بود که بعد از ورود به اینجا بهم دست داد . حس اینکه وارد مکانی شدم که باید اول اعلام حضور کنم و بعد وارد شم.  حس زمانی که ادم به یه مهمونی ناهار دعوته. ضمن اینکه  تو اون خونه هستی و دعوتی و انقدر صمیمی هستی با صاحبخونه که کنارش نشسته و ناهار میخوری اما در عین حال اون چهار دیواری حرمت داره ..

خب از این حرفا گذشته میریم سر نوشتن ..راستش اول شیطنتم گل کرد که بردارم و یه مطلب  سیاسی بنویسم و خلاصه دیگه دیگه …..

اما باز به ذهنم اومد حرف مهمتری بزنم… هدف از این بازی به ظاهر هیجان انگیز چی میتونه باشه. . .  شاید این بازی هم مثل تموم بازی های وبلاگی بگذره و بره اما من فکر میکنم دو درس خوب تو این بازی بود. یکی اینکه  بهمون یاد آوری میکنه هنوز هم میشه اینجا و در این محیط مجازی به هم اعتماد و اطمینان کرد و دوم اینکه به یادمون میاره که دوستی ها با تمام صمیمیتها؛ یه حرمت و حریمی داره.

یوزر پسورد یه وب نویس در واقع جان مجازی اون نویسنده هست اما در این بازی  به دوست اطمینان میکنی و یوزر و پسوردت رو بهش میدی اما مطمئنا با وجودی که بدون شرط این یوزر و پسورد رو دادی اما اون حرمت رو نگه میداره و در حدی وارد میشه که اخلاق  اجازه میده ودر عین صمیمیت اون حد و حدود رو نگه میداره…

خب زیاد از بازی های وبلاگی خوشم نمیاد اما این بازی رو بی هدف ندیدم و ممنون از اعتمادتون. ..

سایه.

* داستان چیست؟ اینجا را ببینید.

خانه‌به‌دوش

زانوی غم به بغل نشسته بودم یک گوشه‌ی کوچه. یک دنیا غم بود توی دلم. باران با اشک صورت‌ام قاطی شده بود. دلم خیلی گرفته بود از دوری. دوری از خانه‌ی کوچک و نقلی‌ام. خیلی از شماها از کنار من گذشتید اما هیچ‌کدام‌تان نایستادید بپرسید چیزی شده یا نه. چرا کز کرده‌ام کنج دیوار و با عالم و آدم قهرم. از پشت اشک داخل چشم‌ام نگاه انداختم به بقچه‌ی همراهم. فقط چیزی برای خوردن. سرم را گرفتم بالا و باران همانجور محکم خودش را به صورتم می‌کوبید. یک لحظه ازش بدم آمد. اما بعد دیدم خودش خواسته‌ی ته قلبم را خوانده. فهمیده به بارش‌اش نیاز دارم. چشم دوختم به پنجره‌ی خانه ام. چراغ‌ها خاموش بود. خانه سوت و کور افتاده بود آن گوشه‌ی آسمان. دیگر قرار نبود برگردم آن‌جا. از من گرفته بودن‌اش. من هم پناه آورده بودم به این کوچه‌ی خیس. گوشه‌ی آن دیوار. همین که خواستم سرم را بگذارم روی دستم یک صدایی از پشت سرم گفت : «چرا اونجا نشستین؟» من چشمانم را با مشت‌های بی‌رمق‌ام مالیدم و دیدم همسایه‌ی روبه رویی ست. گفتم :« دیگه خونه ندارم. ازم گرفتن‌ش.» و کل داستان را تعریف کردم. همسایه روبه رویی لبخند زد و گفت: «خب؛ خدا بزرگه. منم یه کلبه‌ی کوچیکی درست روبه‌روی خونه‌ی قبلی‌تون دارم. یه اتاق خالی‌ام داره اون پایین. اگه خواستید، اون که خالیه، چند روزی‌ام مال شما.» من اوّلش خجالت کشیدم و گفتم :«آخه مزاحمت میشه که.» امّا همین که جمله‌ام را تمام کردم، خاطراتم نیشگون محکمی از من گرفت و گفت:«قبول کن خب!» من برگشتم و با نوشته ها و خاطرات و فکرهایم حرف زدم. همه می‌گفتند چند روز که چیزی نمی‌شود. تا وقتی جایی را پیدا کنیم باید جایی داشته باشیم بالاخره! این شد که قبول کردم. آدم توی دل‌نها و این را نوشتم. این نوشته و این آمدن حُکم ِ همان اتاق را دارد برایم. بعد از دست دادن خانه‌ی قبلی ام.

امضاء : فاطیما
داستان چیست؟ اینجا را ببینید.