پاییز بی‌پاییز

ابرها اشک‌هایشان را از یاد برده‌اند

پاییز است

هوا سرد نیست

این پاییز

بوی نم را گم کرده

بوی یک بغض طولانی

شب زودتر می‌رسد

روز زودتر می‌خوابد

خورشید نیست و ماه بیشتر است و پاییز است

هوا سرد نیست اما

من دلم بیشتر می‌گیرد این روزها

مریم، خواهرم.

فراموش می‌شود

سوار تاکسی می‌شوم. به وسط صفاییه که می‌رسیم تراکم ماشین‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود. همه می‌خواهند هر طور شده راهی برای پرواز پیدا کنند انگار. راننده غر می‌زند. مثل همیشه همه تحلیل می‌کنند. یکی حرف از تنگی خیابان می‌زند و دیگری از مغازه‌های اجاره‌ای حرم و هر کسی یک طرف میت بیچاره را می‌گیرد و تشییع جنازه با عزت و احترام انجام می‌شود. فحش و بدگویی هم که چاشنی صحبت‌ها می‌شود. من هم اگر حوصله داشته باشم مزه‌ای می‌پرانم.

نطق‌های پیش از دستور همین‌طور ادامه دارد. به میدان می‌رسیم و بادکنک ماشین‌های متراکم می‌ترکد. نطق‌ها هم بی‌اختیار و یکباره فروکش می‌کند و همه می‌روند سراغ میت بعدی. آدم‌هایی که تا همین یک دقیقه پیش، بر جنازه میت محترم چنان آه و زاری و ناله و شیون می‌کردند که انگار جهان تا انتهایش همچه تشییع جنازه‌ای به خود نخواهد دید، اینک سراغ مرده‌ای دیگر رفته‌اند و هر کدام یک جای تابوت را گرفته‌اند و داغدارند دوباره.

بارون نیست که این

تازگی فهمیده‌ام آنچنانکه آن سالها می‌دیدم و می‌شنیدم، سالهاست باران ندیده‌ام. سالهاست بارانها آرامند. آرام و رام و بی صدا و بی خشم و شور. شاید هنوز دو سه ماه نشده باشد که فهمیده‌ام. دو سه ماه است دیگر حسرت بارانهای آن سالها را نمی‌خورم.

لازم نیست همه جزئیات را توضیح بدهم. سقف خانه‌مان طوری بود که وقتی باران می‌آمد، همه آب باران از جلو در خانه می‌ریخت پایین. شُرشُر و پرصدا و خشم‌آلود. بعدتر پدرم برای آنکه دقیقا جلو در خانه آب نپاشد و نریزد، یک لوله قطور سه چهار متری کار گذاشت بالای جلو در خانه تا آبهایی که می‌خواهند دقیقا جلو در خانه بریزند، یکی دو متر آن طرف‌تر بریزند.

باران که می‌آمد، اگر داخل خانه بودی، صدا و خشم و شور باران چند برابر می‌شد. وحشی می‌شد. انگار که دارد از آسمان سنگ می‌بارد. سالهاست همچه بارانی ندیده‌ام. حالا فکر کن وقتی خود باران وحشی می‌شد و خشم‌آلود می‌شد و آسمان را به زمین وصل می‌کرد، گوش ما چه می‌شنید. حالا فکر کن گوش من از آن سالها به بعد چه شنیده و منتظر شنیدن چه صداهایی بوده.

تازه فهمیده‌ام که چرا هر وقت با مامان صحبت می‌کنم تلفنی، و می‌خواهم بگویم اینجا باران آمده، ناخوداگاه می‌گویم آره اینجا هم یه نم‌نمی اومد. باور می‌کنی سالهاست همین را گفته‌ام به مامان؟ باور کن. خودم هم حواسم نبوده تا همین حالا.

یعنی تا این حد

دستمُ زخم کردم. خون اومد. نشستم. انار خوردم. یادم اومد که دستم زخم شد و خون اومد. یه لحظه یادم نمی‌اومد کدوم انگشتم بود. دستامُ صاف گرفتم انگار آقای ناظم می‌خواد ناخنامُ چک کنه تا فهمیدم آقای زخم کجاست. ئع. سلام.

چاره‌ای نبود

همه چیز از یک روز صبح آغاز شد. صبح سردی بود شاید. گفتیم چرا نباید دروغ گفت؟ نه. نمی‌خواستیم کار بدی بکنیم. لازم بود. اصلا به آقای همسایه چه ربطی داشت که ما کجا می‌رویم. جواب فضولی را با دروغ دادیم. هزار روز گذشت. شاید هم بیشتر. ما خیلی کارها کردیم. خیلی حرف‌ها زدیم. کار بدی اما نکردیم. مشت خوردیم، فحش دادیم. مشت خوردیم، توهین کردیم. تهمت زدیم تا انتقام بگیریم. لازم بود. کارهای زیادی کردیم، روزهای زیادی از سر گذراندیم. زندگی سخت بود. نمی‌شد جور دیگری بود. کارهای دیگری هم کردیم. برای آنکه کسی نتواند آزارمان بدهد، آزار دادیم. میخ ریختیم جلو خانه تا هر که ماشینش را اینجا پارک می‌کند، بفهمد که نباید. چاره‌ای نبود. بهترین کار همین بود. بین بد و بدتر باید انتخاب می‌کردیم. از آن روز صبح خیلی فاصله گرفته‌ایم. هوا اما انگار هنوز سرد است.