نمی‌فهمم

نمی‌دانم چرا. هیچ دلیلی هم شاید نداشت. یعنی اینطور نبود که نشسته باشم و فکر کرده باشم و دلیل آورده باشم و تصمیم گرفته باشم. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم اینطور بوده‌ام؛ که هیچوقت دوست نداشته‌ام با سوپری سر کوچه گرم بگیرم. دوست نداشته‌ام بعد از چند بار که از یک مغازه خرید می‌کنم، با هم دوست بشویم. شاید چون دوست ندارم قضاوت بشوم. فکر کن تابستان باشد و من هر روز بروم و در یخچال را باز کنم و کلی بستنی فالوده‌ای بردارم و حساب کنم. چند روز که بگذرد، آقای سوپری حتما خواهد گفت پدر بستنی فالوده‌ای رو در آوردی. یا اگر هر روز بروم و پفک بخواهم، نیشخندی تحویلم بدهد و بگوید ماشالا. یا همچه چیزهایی. آدم باید بتواند راحت خرید کند. همین‌مان مانده که بخواهیم به سوپری سر کوچه هم جواب پس بدهیم که چرا اینقدر پفک می‌خوریم. شاید البته. مطمئن نیستم به خاطر همین چیزهایی که گفتم بوده. که ترجیح داده بودم گرم نگیرم با آقای سوپری و مغازه‌دار و اینها.

یک امای بزرگ این وسط هست. این چند ساله را که در ذهنم مرور می‌کنم، می‌بینم نتوانسته‌ام. می‌بینم چند نفر از این سوپری‌ها و مغازه‌دارها بوده‌اند که افسونم کرده‌اند و مجبورم کرده‌اند رفاقت کنم و حرف بزنم. بعضی آدمها اینطورند؛ حتی اگر بداخلاق باشی، حتی اگر ابروهایت با هم سر جنگ داشته باشند، افسونت می‌کنند. من حتی اسمش را هم نمی‌دانم. در عجبم که چه دارند اینها که نمی‌گذارند فاصله‌ات را حفظ کنی. چه دارند که حتی حرص نمی‌خوری از اینکه وقتی دو روز پشت سر هم می‌روی و پفک می‌خواهی، به رویت می‌آورند که پدر پفک‌ها رو یه نفری در آوردی. عجیبند آدمها. نمی‌فهمم.

«»

ساعت نه و هجده دقیقه بود. دقیقا یادم مانده. خودت قول دادی. قول دادی و گفتی هر چه بدقول بوده‌ام، و هر چه به هزاران قولم وفا نکرده‌ام، این یکی فرق می‌کند. این یکی قول نیست، جزیی از من است، جزیی از بودن من است. اگر وفا نکنم نیستم. خودت گفتی. یادم نمی‌رود. خودت هم یادت نمی‌رود. اما نمی‌دانم چه شده. شاید دیگر برایت مهم نیست. قول دادی کاری نکنی که برنجم. قول دادی. چه شده؟ چرا دیگر ابایی از رنجیدن من و رنجاندنم نداری؟

بارها بهت گفته‌ام که وقتی آب می‌خوری می‌رنجم. بارها گفته‌ام بهت که وقتی قدم می‌زنی می‌رنجم. بارها گفته‌ام وقتی حرف می‌زنی می‌رنجم. اما تو انگار نه انگار. قولت را فراموش نکرده‌ای. می‌دانم. می‌دانم که اگر هزار قول وفا نکرده داشته باشی، این یکی را نمی‌توانی فراموش کنی. خودم چشم‌هایت را دیدم. چرا؟ چرا وفا نمی‌کنی؟

سه‌شنبه ۱۹ بهمن ۸۹

زنگ بزنم یا

رفته بودیم «شهر و روستا». زینب می‌خواست وسایل گل‌سازی بخرد. خریدیم و آمدیم سوار تاکسی شدیم که برویم «ادبیات»؛ یا همان فلکهٔ ادبیات. البته شیرازی‌ها نمی‌گویند falake، بلکه می‌گویند felke! گفتم بدانید. آمدیم سوار بشویم، دیدیم آقای بازیار هم سوار تاکسی شد. رضا بازیار، معلم زبان مدرسه راهنمایی بود. یک روستا بود و یک معلم زبان راهنمایی. هم معلم من بود و هم معلم زینب. خیلی دوست‌داشتنی و محبوب بود. سال ۷۸ بود و یکی دو سالی بود که ندیده بودیمش.

توی تاکسی که نشسته بودیم، تازه فهمیدیم همهٔ پولمان را داده‌ایم برای خریدن وسایل گل‌سازی زینب. یا دست‌کم آنقدر پول نداشتیم که بشود کرایهٔ تاکسی را حساب کرد. حالا ببین چه حالی داشتیم دیگه. آقای بازیار هم زودتر از ما پیاده شد. چاره‌ای جز این نبود که بنشینیم و ببینیم چه می‌شود وقتی می‌خواهیم پیاده بشویم. پیاده شدیم. می‌خواستیم حرف بزنیم که آقای راننده گفت حساب شده. ما رو می‌گی؟ حالا ببین چه حالی داشتیم دیگه!

امروز زنگ زدم ۱۱۸ همان شهر آقای بازیار. گفتم شمارهٔ اداره آموزش و پرورش لطفا. شماره را داد. زنگ زدم. به اپراتور گفتم نشانی یا شماره یکی از معلم‌ها را می‌خواهم. وصل کرد. صحبت کردم. گفت یه ربع دیگه زنگ بزن. بیست دقیقه بعد زنگ زدم. گفت یادداشت کن. ۹۱۰. گفتم بله. گفت شماره‌شُ کامل نداده به ما انگار. توی دلم گفتم خب از اول چک می‌کردی الکی امیدوار نمی‌شدم. بعد گفت حالا شماره خونه‌شُ یادداشت کن. خوشحال شدم. شماره الان توی جیبم است. زنگ بزنم؟ تو بودی زنگ می‌زدی بهش؟

یک‌شنبه سوم بهمن ۸۹

پاهایم

برف خوب است. سرما بد است. باران خوب است. خیس شدن زیر باران خوب است. پاهایم یخ کرده. بخاری را روشن نکرده‌ام. بو می‌دهد. بو بد است. در اتاق را باز نگه داشته‌ام. سر و صدا از سالن هجوم می‌آورد به اتاق. صدای سرفه از اتاق روبه‌رویی. صدای بلند حرف زدن آنی که توی اتاق آن طرفی پشت کامپیوتر نشسته. مباحثه و گاه دعوای طولانی و بلند چند نفر توی سالن هم زینت هر روزه است. حالا بیا و انتخاب کن.

پاهایم یخ کرده. برای دور ماندن از بوی آزاردهندهٔ‌ بخاری، در اتاق را باز گذاشته‌ام که دست‌کم نصیبی از گرمای سالن ببریم و اتاق کمی گرم بشود. اگر دوستان دعواگر هم مایل به دعوا و مباحثه در سالن باشند، چاره‌ای جز بستن و به هم کوبیدن در نمی‌ماند. نمی‌شه برف بیاد، بارون بیاد، ولی سرد نشه اینجوری؟

دوشنبه ۲۷ دی ۸۹

چرخهٔ برنامه و عادت

اوایل جزء بزرگترین آرزویمان است که زودتر به این برنامه عادت کنیم و هر روز نخواهیم به خودمان یادآوری کنیم و ساعت کوک کنیم و به دوست و رفیق و این و آن بسپریم که یادمان بیندازند ساعت ۴ عصر روزهای شنبه باید برویم کلاس شعر.

بعد برایمان عادی می‌شود. عادت می‌شود. آقای ناخودآگاهمان می‌شود مدیر برنامه‌ها و بی‌آنکه ما حواسمان باشد همه چیز را مرتب می‌کند که به کلاس شعر روزهای شنبه برسیم. حتی شاید اگر کسی بپرسد «این کلاس شعری که میری چه ساعتیه» نتوانیم زود بگوییم.

چند ماه بعد کلاس تمام شده، و ما هنوز سر ساعت ۴ عصر روزهای شنبه خودمان را سر کلاس شعر پیدا می‌کنیم. بعد از آن کلی باید تلاش کنیم که برنامهٔ قبلی که عادت شده را دور بیندازیم و برنامهٔ جدیدی فراهم کنیم و سر آخر برنامهٔ جدید را به عادت جدید تبدیل کنیم و بازی همچنان ادامه دارد.

نمی‌شود یعنی بدون تبدیل برنامه‌ها به عادت زندگی کرد؟ خیلی سخت می‌شود؟ یا چاره‌ای نیست و بخواهیم یا نخواهیم برنامه‌هایمان عادت می‌شود همیشه؟ نمی‌شود به هیچ کاری عادت نکنیم و برای هر زمانی برنامه‌ریزی کنیم و هیچ کاری را به آقای ناخودآگاه نسپریم؟

سه‌شنبه ۲۷ مهر ۸۹