دفتر

یک کلمه بیشتر نیست، اما همین یک کلمه پر از خاطره‌های رنگارنگ است. فقط هم خاطره نیست. بخش مهمی از زندگی من و چند نفر دیگر است. از همان جمع شدنهای دوستانه و ساده گرفته تا برنامه‌هایی که با ماهها برنامه‌ریزی و فکر اجرا می‌شد. آنچه به دست آمده، هیچ‌گاه از دست نمی‌رود. مفهوم «دفتر» در ذهن من و دوستانم هم هیچ‌گاه از میان نمی‌رود اما دفتر تمام شده است. و این تمام شدنش چیز غمناکی است. و این همان حس غمناکی است که وقتی شنیدم وسایلش را هم دارند می‌فروشند با تمام وجود حس کردم. حس کردم خانه‌ای که گرچه کاخ نبود و شاید معماری ایده‌آلی هم نداشت، اما سالها مأوای ما بود، از میان رفته است. دیگر نمی‌توانیم بگوییم بریم دفتر. روحش شاد.

خندان یا عصبانی

قرار بود تابستان بروم جایی که ۷۰ کیلومتر دورتر از خانه‌مان بود و به بچه‌ها قرآن یاد بدهم و همچه کارهایی. کل تابستان که نه البته؛ نزدیک به دو ماه. پیش از رفتن، با دو سه نفر صحبت کردم. همه می‌گفتند با عبدالرضا نمی‌توانی کنار بیایی و عصبانی است و دعوایی است و از این حرف‌ها. قرار بود تمام آن دو ماه با عبدالرضا باشم. چند سالی از من بزرگتر بود. در اولین دیدار، خوش‌اخلاق و مهربان به نظر می‌رسید. با خودم گفتم خب می‌خواستی از همین لحظه اول شروع کنه به جیغ و ویغ کردن؟

از همان روز اول منتظر بودم که بهانه‌ای پیش بیاید برای دیدن عصبانیت و ناراحتی و بداخلاقی‌اش. خودم را آماده کرده بودم برای همچه لحظه‌ای. و هر روز که می‌گذشت، بیشتر منتظر می‌شدم. با خودم فکر می‌کردم دو سه هفته که بگذره حساب کار دستت میاد. اما نشد. حتی یک بار عصبانی نشد در طول آن دو ماه. حتی یک بار دعوا نکردیم. وقت‌های بیکاری تلویزیون تماشا می‌کردیم، او از کتاب‌هایی که خوانده بود می‌گفت و من هم. از موسیقی و شعر و هر چه که دوست داشتیم حرف می‌زدیم. دو ماه گذشت و من حتی یک بار هیچ برخورد نامناسبی ازش ندیدم. واضح‌ترین تصویری که از عبدالرضا توی ذهنم مانده، چهره‌ای است خندان که دراز کشیده و دارد فیه ما فیه می‌خواند و هر چند دقیقه جمله‌ای را بلند ادا می‌کند تا من هم بشنوم. چه سالی بود؟ شاید تابستان ۸۳.

شریعتی دیروز

من از علی شریعتی بسیار آموخته‌ام. بسیار با او و نوشته‌ها و افکارش هم‌نشین شده‌ام و گفته‌هایش سال‌ها ذهن و زبانم را به خود مشغول داشته است. آن سال‌ها البته گذشته است و من آنچنان که آن روزها مشتاق و شیفته علی شریعتی بودم امروز نیستم. اما نمی‌توانم بگویم مدیون او نیستم و نوشتن‌ام مدیون او نیست و اگر با کلمه‌های او هم‌نشین نشده بودم چیزی از دست نداده بودم. نمی‌توانم بگویم و نمی‌خواهم.

اما علی شریعتی سال‌هاست در کنار مزار منسوب به حضرت زینب در حاشیه دمشق خفته است. سال‌هاست با ما زندگی نکرده است. سال‌هاست جامعه و مردم و سرزمینش را ندیده است و بنابراین نوشته‌هایش هم با مردم امروز سال‌ها فاصله دارد. اندیشه شریعتی گرچه هنوز زنده است، اما اندیشه دیروز است. جزیی از تاریخ شده و جز اندکی از آن، به کار امروز نمی‌آید.

چنگ زدن امروز ما به میراث شریعتی و دیگر نامداران دیروز، بزرگترین غفلت از امروز است؛ چرا که اندیشه‌ورزان بزرگ امروز را وانهاده‌ایم و دوای دردهای امروزمان را از مردان دیروز می‌خواهیم. کتاب‌خانه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها گرچه به گرمی بازار زمانهٔ شریعتی نیست، اما بازار اندیشه بسیار گرم‌تر و پرآوازتر از دیروز است.

کار ساده‌ای نیست البته دل کندن از خوراک آمادهٔ امثال شریعتی و آموختن از معلمان جدید اندیشه امروز. چندان آسان نیست، اما سر زدن به کتاب‌خانه‌ها و ورق زدن حاصل اندیشه‌های مردان امروز، و گاه خواندن چند صفحه‌ای از گفته‌ها و گفتارهایشان زحمت چندانی ندارد.

مثال زدن دشوار است اما دوست دارم این کار را بکنم و چند نام بگویم که از نگاه خودم هر کدام تا حدی توانسته‌اند به سوال‌های امروز جامعه پاسخ بگویند؛ عماد افروغ، رضا داوری، محمد سروش محلاتی، رسول جعفریان، صادق زیباکلام و مهدوی هادوی.

شاد

می‌دانستم قرار است یک بسته پستی به دستم برسد. مطمئن که شاید نتوانم بگویم اما تا حدودی هم می‌دانستم که آخر اصلا از این آدمی که من می‌شناسم چه هدیه‌ای جز کتاب امکان دارد؟ می‌دانستم و منتظر بودم و کنجکاو بودم و این را هم بگویم که شک نداشتم آنچه از بسته پستی بیرون می‌کشم شادم می‌کند و تعجب می‌کنم.

همهٔ اینها را می‌دانستم اما نمی‌دانستم که ممکن است شاخم در بیاید از دیدن کتابی که از بستهٔ پستی بیرون کشیدم. در نوشتهٔ «شادی» گفتم «بعضی چیزها را نباید خرید. نباید پول داد برایش. نه که ارزشش را نداشته باشند و به کار نیایند و حقیر باشند و خریدن‌شان اسراف باشد؛ نه. بعضی چیزها چنان عزیزند که تنها باید هدیه گرفت. کسر شأن‌شان است خریده شدن.»

چند روزی بیشتر نیست که با کازو ایشی‌گورو آشنا شده‌ام. یک فیلم هم دیده‌ام همین روزها که از یکی از رمان‌های او اقتباس شده است. فیلم Never Let Me Go. اما دوست داشتم متن یکی از رمان‌هایش را هم بخوانم. چرا که به تجربه دریافته‌ام فیلم‌ها هر قدر هم جذاب و قوی و تاثیرگذار و کامل ساخته شده باشند، به پای متن رمان نمی‌رسند و فیلم نمی‌تواند آنچنان که رمان می‌تواند دست انسان را بگیرد و ببرد جایی که خودش می‌خواهد و فضایی که خودش ساخته است.

بگذریم. شادم. صاحب بازمانده روز کازو ایشی‌گورو آن هم با ترجمه نجف دریابندری شده‌ام. بعضی‌ها خدایان شادی‌دهی‌اند. شاد باشند همیشه. این را هم بگویم که برای آشنایی با کتاب بازمانده روز، نوشته‌ای با همین نام در خانه کتاب اشا را بخوانید.

دوست ندارم حدس بزنم

برای خودم هم عجیب بود که می‌توانستم به همین راحتی کتاب شعری که باهاش زندگی کرده بودم و در فضایش تنفس کرده بودم و با تک‌تک کلمه‌هاش هم‌صدا شده بودم را کنار بگذارم و فراموشش کنم و دیگر نه نامی ازش ببرم و نه نشانی از صفحه‌ها و کلمه‌هایش در حرف‌ها و رفتارهایم باشد.

تا امروز با هیچ دفتر و کتاب شعری به اندازه «سه دفتر فریدون مشیری» زندگی نکرده‌ام. از میان فراوان کتاب و دفتر شعری که ورق زده‌ام و خوانده‌ام، هیچ کدام به اندازه سه دفتر مشیری مسحورم نکرده و «شعر من» نبوده. با این همه، دو سال پیش با هر چه سختی کنارش گذاشتم. خداحافظی کردم باهاش. گرچه گه‌گاه و نیمه‌شب‌هایی یادی کرده‌ام ازش و کلمه‌هایی از ذهنم بازآورده‌ام و با خودم خوانده‌ام اما دیگر کنارم نبود و کنارش نبودم و در هوایش تنفس نمی‌کردم.

بازآوری ذهنی شعرهای مشیری، نشانه شده بود در این دو سال. نشانه است. هر وقت تک‌بیت‌ها یا تکه‌هایی از یک شعرش بی آنکه بخواهم خودش را جلو می‌انداخت، با خودم می‌گفتم باز چه مرگت شده که این چیزا برگشت؟ یا کنار خودم می‌نشستم و به خودم زل می‌زدم و می‌گفتم با ما باش. رو کن ته دلتُ. چیزی شده؟

در این دو ساله گاهی می‌آمد. گاهی. خیلی کم. شاید همه‌شان را که جمع بزنم ده بار نشود. این روزها اما فوران می‌کند مشیری. تصویرهای مات و کدر کلمه‌های مشیری سیل‌آساست این روزها و شب‌ها. چرا؟ خودم چیزی بروز نمی‌دهد بهم.

برای نمونه، «از خدا صدا نمی‌رسد»‌ فریدون مشیری را ببینید؛ از دفتر ابر و کوچه.

دارید وقت تلف می‌کنید

برای انجام وظیفه عجله داشت. شاید تقصیری هم نداشت. آن روزها آسان‌ترین حربه برای کشاندن امثال من به دوره‌های (مثلا) روش تحقیق، روش نویسندگی، روش سخنرانی و غیره، حرف زدن از شبهه‌های اینترنتی بود و گفتن اینکه مثلا چند هزار سایت دارند شبهه‌پراکنی می‌کنند و ما باید خودمان را تجهیز کنیم و به کمک کسانی بشتابیم که دارند به شبهات دنیا جواب می‌دهند.

اوایل دهه هشتاد بود. یک حلقه بیست نفره بودیم در «دفتر طلاب فارس»، و بر محور کتاب «روشها»ی جواد محدثی، هر هفته پنج‌شنبه‌ها دور هم جمع می‌شدیم و کسی در نقش استاد این کتاب را بازخوانی می‌کرد و به ما آموزش می‌داد. بعد از این دوره هم البته دوره‌های دیگری مانند ولایت فقیه تشکیل شد و موضوعات دیگر.

هر چند وقت یک بار یادش می‌آمد که برای چه آمده و دارد این دوره را می‌گذراند. بعد وقتی می‌دید همه چیز دارد آرام پیش می‌رود و معلوم نیست کی قرار است برویم سراغ هدف اصلی، یهو بانگ برمی‌آورد که این بحثا رو ول کنید. چرا ما خودمونُ اسیر این بحثای سطحی و دم دستی کردیم. پس کی قراره ما بریم شبهات دنیا رو جواب بدیم. به جای این همه خرج و صرف وقت، به ما اینترنت بدید تا بریم به شبهه‌ها جواب بدیم. با اینترنت هم آشنا نبود البته.

یادش به خیر. دلم برای آقای محسنی و محسن مکارم تنگ شد. دو انسان مجاهد، مخلص و خستگی‌ناپذیر.

حائری خنده‌رو

نشستم پای سفره. آبگوشت بود. تکه‌های نان سنگک را می‌‌انداختم توی کاسه آبگوشت. بوی خوبی داشت. سری جنباندم و اطراف را نگاه کردم. چهرهٔ یکی از مهمان‌ها برایم آشنا بود. لازم نبود فکر کنم. یادم آمد اسمش حائری بود. خیلی خوش‌اخلاق بود و آرام. حالا هم که پای سفره نشسته بود خنده‌رو و آرام بود.

هشت یا نه سال پیش بود. تابستان. رفته بودیم اردو. مشهد. با بچه‌های معصومیه. یک دورهٔ چند روزه روش تحقیق داشتیم. باید در انتها یک تحقیق آماده می‌کردیم. من و دو نفر دیگر یک گروه شدیم. همین آقای حائری هم استاد راهنما بود مثلا. حالا فکر کن ما چقدر آدم‌های محققی بودیم که نیاز به استاد راهنما هم داشتیم!

قرار شد من مقدمه تحقیق را بنویسم، و دو همراه دیگر، اصل تحقیق را آماده کنند. مقدمه را نوشتم و بردم به آقای حائری نشان دادم. خواند. تعجب کرد. سکوت کرد. پرسید خودت نوشتی اینُ؟ تعجب و انکار را توی سؤالش دیدم. بیش از آنکه بهم بربخورد که داری به من تهمت دزدی می‌زنی، لذت بردم. برایم خوش‌آیند بود که فکر کرده خودم نمی‌توانم همچه چیزی بنویسم.

اردوی خوبی بود. هادوی تهرانی را اولین بار آنجا دیدم. دو جلسه نشست و برای مای حداکثر بیست ساله درباره هرمنوتیک و تاریخ هرمنوتیک حرف زد. حمید رسایی را اولین بار آنجا دیدم. نام کتاب موج سوم الوین تافلر را همان جا از زبان معاون آموزش حوزه شنیدم و با چه ذوق و تحسینی هم درباره‌اش حرف می‌زد. گذشت. بگذریم.

چی می‌گفتم؟ بله. آقای حائری. خیلی سختم است که مثلا وقتی کسی مثل آقای حائری را می‌بینم بروم و بهش سلام کنم و تلاش کنم یادش بیاورم که مرا کجا دیده و کجا چند روزی کنار هم بوده‌ایم. اگه یادش نیومد چی؟ آها. یه چیزی یادم اومد. یادته اینجا نوشتم شمارهٔ معلم زبان راهنمایی‌ام را پیدا کرده‌ام و غیره؟ روز معلم شماره را گرفتم. اشتباه بود. اشتباه بود. خیلی حس بدی بود.

آقای سالک

آقای همکار به آقای سالک که مسئولیتی دارد و برای خودش کسی است و احترامش واجب است می‌گوید آقای سالَک. و زیاد چشمش به عکس یا گفته‌های آقای سالک می‌افتد. و بنابراین زیاد می‌گوید سالَک. و هر بار که می‌گوید، مرا یاد پنجم ابتدایی می‌اندازد. روزهای خوشی بود.

سالَک داشتم؛ پایین ساق پای راستم. دختر یکی از همسایه‌ها هم سالَک داشت همان روزها؛ روی صورتش. درمانگاه آن طرف رودخانه فصلی بود و هر هفته یک بار باید فاصله تقریبا دو کیلومتری را پیاده می‌رفتم و می‌آمدم.

یک روزش را به روشنی به یاد دارم. پنجشنبه‌ها می‌رفتم. وقتی زنگ نقاشی یا هنر یا همچه چیزی بود. رفتم و آقای دکتر یا هر کسی که آنجا بود پانسمان را عوض کرد. خیلی درد داشت. بیشتر از دردش چندش‌آور و نادیدنی بود. دوست ندارم جزئیات زخم و عفونت پایم را اینجا بنویسم.

وقتی برمی‌گشتم باید لنگ‌لنگان می‌آمدم تا درد پایم بیشتر نشود. به نیمه راه که رسیدم، بی‌خیال درد و پا و سالک شدم و دویدم. چه دویدن لذت‌بخشی بود. یادش به خیر.

سیلی دارابی

تو جای من؛ چه می‌کردی اگر جایی برای نشستن نداشتی و صندلی‌ها پر بود و معلم هم داشت می‌آمد و نمی‌شد بروی بیرون و صندلی بیاوری؟ غیر از اینها دوستت هم بهت بگوید بیا روی همین صندلی کنار من بشین. بله. و این شد که من و ابوذر نشستیم روی یکی از آن صندلی‌ها و داشتیم آماده می‌شدیم برای آمدن معلم زیست‌شناسی و شروع کلاس آزمایشگاه و احیانا نمایش فیلم.

آقای زیست‌شناسی اسمش که نه؛ فامیلی‌اش دارابی بود. خیلی هم بانمک و سوژهٔ خنده بود. عادت همیشگی‌اش این بود که دستش را سفت می‌کشید به صورت گوشت‌آلودش؛ انگار که آپ پاشیده به صورت و دارد وضو می‌گیرد. چنان سفت و سخت صورتش را دست می‌کشید که همیشه نگران پوستش می‌شدم. در تمام طول تحصیلم تنها یک بار تقلب کردم؛ آن هم یکی از امتحان‌های هفتگی کلاس زیست. سال دوم دبیرستان. همان کتاب زیست‌شناسی جلد صورتی متمایل به قرمز.

آقای دارابی آمد توی آزمایشگاه. ما را دید که نشسته‌ایم روی یک صندلی کنار هم. سرخ شد. زیاد سرخ می‌شد. صورتش بیش از اندازه خون داشت. اما این سرخی فرق می‌کرد. عصبانی شد. داد زد. بلند شدیم. هر کدام یک سیلی خوردیم. دست‌های نرمی داشت. نرم و سنگین. از آن معلم‌های مهربان و آرام بود. کاش می‌شد پیداش کنم.

توت خونه‌یْ دی‌با

سرخ که باشد بهش می‌گویند شاتوت؟ یا شاه‌توت؟ به هر حال من بهش می‌گویم توت. توت‌ها را که نگاه کردم، یاد توت خانهٔ خودمان نیفتادم. اصلا یادم نیست توی خانه خودمان درخت توت داشتیم یا نه. البته الان می‌دانم که داریم. ولی این جوان است و تازه‌وارد. یادم نیست مثلا ده سال پیش توت داشتیم یا نه؛ یا اگر داشتیم کجای خانه‌مان بود. آن پشت بین درخت‌های لیمو و نخل یا توی باغچه. نمی‌دانم.

توت‌ها را که نگاه کردم، یاد توت خانهٔ دی‌با افتادم. دی را مثل دی ماه بخوان. دی یعنی مادر، با یعنی پدر. دی‌با یعنی مادر پدر. دی‌با سال ۷۹ رفت، اما هنوز آن خانه توی ذهن من به نام اوست. هنوز وقتی داریم حرف می‌زنیم، به جای اینکه بگویم خانهٔ «باپیر» از دهنم در می‌رود خانهٔ «دی‌با». باپیر یعنی پدر پدر. بله. یاد توت خانهٔ دی‌با افتادم.

یا خودمان توت نداشتیم، یا اگر داشتیم چندان سیرمان نمی‌کرد و چندان به دلمان مزه نمی‌داد. همیشه منتظر بودیم وقت خوردن توت خانهٔ دی‌با برسد و وقتی می‌رویم آنجا، حساب توت را برسیم و حتی با خودمان خانه هم ببریم. مثل کُنارهای خانهٔ دی‌خالو. من البته کُنار نمی‌خورم و آن‌وقت‌ها کمتر می‌خوردم اما اگه بدونی چه ابهتی داشت اون کُنار. نصف خونهٔ به اون بزرگی رو گرفته بود و برگا و کُناراش هر جا می‌رفتی ریخته بود، اما هیشکی جرأت نداشت به باخالو بگه این شاخه‌هاشُ اجازه بدید ببُریم.

توت. توت خیلی خوبه. مخصوصا توت سرخ. وگرنه توت سفید که همین یک متری هست. گرچه هنوز نرسیده. آن روز که «جم» بودم و کاری نداشتم و یک ساعتی تا اذان ظهر مانده بود، رفتم سمت قبرستان. بی‌هدف و آرام. هوا خوب بود. البته هوای خوب فروردین در یک شهر جنوبی در استان بوشهر، یعنی آفتاب آنقدر تندی نکند که بشود دانه‌های عرق را روی صورتت حس کنی. قبرستانی که من به یاد داشتم، یک زمین کوچک آزاد بود، اما آن روز دیدم هر تکه از قبرستان را دیوارکشی کرده‌اند و از وسطش هم یک خیابان دراز گذشته. توی هر کدام از این خانه‌های قبرستان شده، چند درخت توت بود. چند تایی خوردم اما وقت نبود. باید برمی‌گشتم. نشد به وصال توت برسم بعد از سال‌ها.

خیلی حرف زدم. دست مادرم درد نکند که توت برایم فرستاد و این همه خاطره زنده کرد و خالق ابتدایی این کلمه‌ها شد. این را هم بگویم و تمام. عنوان نوشته را اشتباه خواندی. واضح است که منظورم توت و دی‌با نیست؛ خونه‌یْ را باید بخوانی khonei و نه khoonei؛ گرچه آن ضمهٔ بعد از خ باید کمی کشیده بشود.