حس کودکی

در راه برگشتن به خانه، میان‌بُری هست که خاکی است و برای تنبل‌هایی مثل ما در حکم تونل توحید است. چند روز پیش که برمی‌گشتم خانه، باران خوبی باریده بود. از راه خاکی که رد می‌شدم، پسری حدودا هفت ساله دیدم که کنار جوی آب می‌چرخید و انگار دنبال چیزی می‌گشت یا منتظر کسی بود. هنوز سه چهار متر با هم فاصله داشتیم که از دور سلام کرد. من هم گرم جواب دادم و به این فکر می‌کردم که چه خبر است.

به جوی کنار خیابان که رسیدم، دیدم پر از آب شده و چنان پهن ساخته شده بود که پریدن از آن حتی برای من هم سخت بود. به پسرک گفتم می‌خوای کمکت کنم؟ گفت نه. هر دو دستم بند بود و نمی‌توانستم وسایل را روی زمین بگذارم. چون زمین هم خیس بود. دیدم نه گفتنش از روی خجالت بوده و همچنان دارد دور خودش می‌چرخد. پلاستیک را گذاشتم زمین و یکی از دست‌هایم آزاد شد. شادی را می‌شد در نگاه و چهره پسرک دید، وقتی مطمئن شد که می‌خواهم کمکش کنم.

همانطور که با یکی از دست‌هایم کتاب و گوشی را گرفته بودم، از این طرف جوی هر دو دستش را گرفتم و بلندش کردم و گذاشتمش این طرف جوی. پسرک تا اینجای داستان خیلی تلاش می‌کرد متین و باوقار و آرام باشد. با این کارم چنان ذوقی کرد که خنده بلندی سر داد. و کلی تشکر کرد. پلاستیک را از روی زمین برداشتم و پسرک را نگاه کردم که تند به سمت خانه می‌دوید.

در جستجوی لذت فراموش

خیلی وقت است کتاب خوب نخوانده‌ام. کتابی که چنان غرقش بشوم که یادم برود کجا هستم و حالم چطور است و دغدغه‌های دیگرم چیست. کتابی که وقتی می‌خوانم یادم برود که پایم درد می‌کند. ماه‌هاست دنبال کتابی می‌گردم که مطمئن باشم جذبم می‌کند و با خواندنش می‌توانم همچه حسی را درک کنم. چیزی که پیش از این بارها و بارها حسش کرده‌ام. با تعریف‌هایی که درباره «صد سال تنهایی» شنیده بودم، مطمئن بودم که گمشده‌ام را در این رمان مشهور خواهم یافت. اما صد سال تنهایی هم آنی نبود که باید. هر چه خواندم بیشتر از خواندنش پشیمان می‌شدم. اما خودم را مجبور کردم تمامش کنم و هیچ لذتی هم از خواندنش نبردم.

قربانی بعدی قیدار امیرخانی بود. مطمئن بودم که امیرخانی فضای جدید و آدم‌های نو و عادات تازه خلق می‌کند و بی نوآوری و بدعت چیزی به دست نشر نمی‌دهد. اما نبود. و این خیلی تلخ بود. البته این را هم بگویم که هیچ بعید نیست من مریض شده باشم و حس کتابخوانی‌ام را گم کرده باشم. یادم نمی‌آید آخرین رمانی که خوانده‌ام و خوشم آمده چه بود. من منتقد ادبی نیستم اما قیدار برای من بسیار تصنعی و نچسب بود. «قیدار»ش که انگار سعدی زمانه است از بس مسجع و آهنگین سخن می‌گوید. دیگرانش هم دست‌کمی از سعدی ندارند و کم مانده عطسه کردنشان هم شاعرانه باشد. بگذریم. مهم این است که امیرخانی هر چه بنویسد و هر چه به دست نشر بدهد خریدار دارد و هزاران و شاید ده‌ها هزاران خواهان دارد. و چه هنری بالاتر از اینکه کسی در این بلبشوی کتاب و ادب این همه مشتری جلب کند.

کتابی که چند روزی است دارم می‌خوانم و ازش لذت می‌برم، «هزاره‌های افغانستان» است. کتابی که شاید دو سال از خریده شدنش گذشته باشد و تازه فصل خواندنش رسیده و بعد از ماه‌ها لذت یک کتابخوانی شیرین و آرام را بهم هدیه کرده. این روزها البته «درخت انجیر معابد» را هم دارم برای بار دوم می‌خوانم. تا نقطه پایان را نگذاشته‌ام بگویم که نویسنده هزاره‌های افغانستان، سیدعسکر موسوی و نویسنده بزرگ درخت انجیر معابد هم احمد محمود است.

صاحب مردم

امیر اولین عنوانی بود که در اسلام به خلفای چهارگانهٔ جانشین پیامبر داده شد. مسلمانان تا زمان اموی‌ها رهبران خود را امیرالمومنین عنوان می‌کردند. همین سنت نیز در جامعه هزاره وجود داشت. رییس یا موسفید یک قوم نه‌تنها از قوم خود نمایندگی می‌کرد، بلکه عملا عهده‌دار کلیه امور قوم خود بود. «میر محمدرفیع»، میر دایزنگی یکی از این میرها بود که «هارلن» گفتگویی با وی داشته است. او در حضور یک خارجی (هارلن) به پرسشهای وی راجع به فرمانبرداری مردمش چنین پاسخ می‌دهد:

من صاحب زندگی مردمم هستم و اگر بخواهم همهٔ آنها را به ازبک‌ها بفروشم هیچ‌یک از آنان شهامت آن را ندارند که با خواستهٔ من مخالفت کند. ایشان همه غلامان من هستند.

هزاره‌های افغانستان، سیدعسکر موسوی، صفحه ۷۸.

هزار بار تلخ‌تر

این پست وبلاگ «زهرا» را می‌خواندم. شرایط سختی است که ببینی کسی دارد از راه اشتباهی می‌رود که تو پیشتر از آن رفته‌ای و می‌دانی که چه بیراهه‌ای است این راه. شرایط سختی است و شاید هر کدام از ما بارها در همچه موقعیتی قرار گرفته باشیم. ساکت ماندن و تماشا کردن سخت‌ترین کاری است که می‌شود کرد. هیچ چیز بدتر از این نیست که ببینی کسی در چاهی می‌افتد و بدانی که نمی‌توانی کاری بکنی.

اما موقعیت دشوارتر و سهمگین‌تری هم هست. سالها در اشتباه بزرگی فرو رفته بودی و یک نفر همه لحظه‌های تلخ و سهمگین آن اشتباه را از نزدیک دید و شنید و همه تلخی‌های آن راه را از چشم تو خواند و وقتی متوجه شدی که چه اشتباهی کرده‌ای، همان یک نفر تو را از آن چاه بیرون کشید. سهمگین‌تر از موقعیت اول، این است که چند وقت بعد ببینی همان که از نزدیک همه تلخی آن راه را دیده، خودش گرفتار همان اشتباه شده و هیچ کاری هم نمی‌شود کرد. چه موقعیتی سخت‌تر و تلخ‌تر از اینکه کسی را که تو را از چاه بیرون کشیده نتوانی از چاه بیرون بکشی؟ نیست.

دفتر

یک کلمه بیشتر نیست، اما همین یک کلمه پر از خاطره‌های رنگارنگ است. فقط هم خاطره نیست. بخش مهمی از زندگی من و چند نفر دیگر است. از همان جمع شدنهای دوستانه و ساده گرفته تا برنامه‌هایی که با ماهها برنامه‌ریزی و فکر اجرا می‌شد. آنچه به دست آمده، هیچ‌گاه از دست نمی‌رود. مفهوم «دفتر» در ذهن من و دوستانم هم هیچ‌گاه از میان نمی‌رود اما دفتر تمام شده است. و این تمام شدنش چیز غمناکی است. و این همان حس غمناکی است که وقتی شنیدم وسایلش را هم دارند می‌فروشند با تمام وجود حس کردم. حس کردم خانه‌ای که گرچه کاخ نبود و شاید معماری ایده‌آلی هم نداشت، اما سالها مأوای ما بود، از میان رفته است. دیگر نمی‌توانیم بگوییم بریم دفتر. روحش شاد.

من سالهاست…

گفتنی نیست. نوشتنی هم نیست. فقط محض اینکه یادم بماند. که این التهاب از یادم نرود. که یادم بیاید شبی بود که من بعد از یادم نیست چند روز، چونان پرنده‌ای که پس از سالها راه خانه را پیدا کرده باشد، آمدم اینجا تا نشانه‌ای از امشب اینجا بگذارم که یادم نرود. ضعف، گفتن ندارد. گفتنش فایده‌ای ندارد. امیر که داشت از شادی تمام شدن سه سال دانشجویی‌اش می‌گفت، ساکت بودم. حرفی نداشتم. پر از گفتن بودم. یک ساعت تمام این شعر فریدون مشیری توی ذهنم می‌چرخید.


من سالهاست باغ و بهاری ندیده‌ام

وز بوته‌های خشک لب پشت بامها

جز زهر خند تلخ

کاری ندیده‌ام

بر لوح غم گرفته این آسمان پیر

جز ابر تیره نقش و نگاری ندیده‌ام

در این غبارخانه دودآفرین دریغ

من رنگ لاله و چمن از یاد برده‌ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده‌اند

پیوسته یاد کرده و افسوس خورده‌ام
در شهر زشت ما

اینجا که فکر کوته و دیواره بلند

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما

من سالهای سال

در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز

یک چشمه یک درخت

یک باغ پر شکوفه یک آسمان صاف

در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌ام

نسخه کامل شعر «در ایوان کوچک ما» را می‌توانید گوش کنید. نزدیک به سه مگابایت.

استعفا می‌دهند

گداها عزت نفس دارند. این گدا دیروز دوست نداشت کسی گدا ببیندش. دوست نداشت برای گذران زندگی‌اش چیزی از کسی بخواهد. از کسی که چه بسا پست‌تر از خودش باشد. اما همیشه همه چیز به همین راحتی نیست. البته من از گدا دفاع نمی‌کنم. اما همه چیز را می‌شود معامله کرد. شاید جانش به گدایی کردنش بسته بوده. شاید چیزی مهم‌تر از عزت نفس یافته که با گدایی طاق زده و رسوایی گدایی را به جان خریده. نمی‌دانم. گدا حتی وقتی گدایی می‌کند هم عزت نفس دارد. هر بار که می‌خواهد دستی دراز کند، اول عزت نفسش را چوب می‌زند و بعد دستش را پیش می‌برد. با آنها که گدایی شغلشان شده کاری ندارم، اما بعضی‌ها گدایی برایشان وسیله زندگی است، و وسیله گذران زندگی است. نمی‌‌توانند نفس بکشند بی گدایی. می‌میرند اگر گدایی نکنند.

گدا که باشی، گدایی تنها امکان زنده ماندن است. نمی‌توانی کنارش بگذاری. اما یک روز بیدار می‌شوی و می‌بینی دیگر چیزی نمانده. همه چیز را داده‌ای و فقط گدایی. هر چه به دست می‌آوری خرج گدایی‌ات می‌کنی. شغل می‌شود برایت. هر بار که دستی می‌خواهی دراز کنی، عزت نفسی نیست که لازم باشد چوبش بزنی تا بتوانی بعد از آن دست دراز کنی. می‌بینی خارج از گدایی چیزی نداری. زندگی‌ای نیست که گدایی وسیلهٔ نجاتش باشد.

گداها یک روز بیدار می‌شوند. یک روز از شغلشان استعفا می‌دهند. عزت نفسشان را برمی‌دارند و می‌روند. ترجیح می‌دهند بی‌اکسیژن بمانند اما با گدایی اکسیژن به دست نیاورند. راحت نیست البته. سخت هم نیست. تربیت و تمرین و تکرار هم نمی‌خواهد. از آن رسیدن‌هایی است که بی رفتن به دست نمی‌آید. چشمه‌ای است در میانهٔ بیابانی سوت و کور که کسی پس از یک روز گدایی به آن می‌رسد و کسی دیگر هزار سال گدایی می‌کند و بالاخره به آن دست می‌یابد. عزت نفس پیروز قطعی و همیشگی است. این را هیچ گدایی نکرده‌ای نمی‌تواند بفهمد.

داستانهای من و پوست گوجه

در این حد فراری بودم که قبل از خوردن خورشت باید با دقت تمام پوست‌های گوجه را از داخل کاسه‌ام بیرون می‌کشیدم و بعد شروع می‌کردم به خوردن. کار طاقت‌فرسایی بود. همه داشتند می‌خوردند و من با شکم گرسنه باید یکی یکی پوست گوجه‌ها را جدا کنم و بعد تازه شروع کنم.  البته انجام این کار، راحت‌تر از تحمل نگاه‌های «حالا مگه این پوست گوجه‌ها می‌کشتت بچه، ناهارتُ بخور» بود. چاره‌ای نبود به هر حال. وظیفه‌ای بود که باید انجام می‌شد. 😀

گذشت و گذشت تا یک روز مادرم یک جعبه گوجه‌فرنگی خرید و همه گوجه‌ها را تحویل فریزر داد. خوشبخت شده بودم. اصلا در پوست خودم نمی‌گنجیدم. اصلا تو بگو پیله‌ای که می‌خواهد پروانه بشود و جهان بسته و تاریکش به آسمان آبی می‌گراید و روشن می‌شود. اوه. جوگیر شدم.

گوجه‌هایی که از فریزر بیرون می‌آمد، باید پوستشان کنده می‌شد و بدون پوست می‌رفتند توی قابلمه خورشت. از آن پس تا ماه‌ها اینجانب با خیال راحت مشغول خوردن می‌شدم و نیازی به جستجو و ردیابی پوست گوجه نبود. دقیق یادم نیست اما شاید بعد از آن بود که حساسیتم به پوست گوجه در خورشت از بین رفت و با هم آشتی کردیم و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. قصه ما به سر رسید. سلام آقا کلاغه.

رازی در نانوایی

همیشه برایم سوال بود. شاید بهتر باشد بگویم یکی از سوال‌های مهم و حیاتی‌ام بود. بچه که بودم، بعضی از تابستان‌هایمان در شیراز می‌گذشت. دروازه اصفهان. آن روزها یک میدان خیلی کوچک سر چهار راه بود که حالا نیست. کلی چیز دیگر هم البته تغییر کرده. یک نانوایی هم همان جا بود. همیشه شلوغ و گرم و پر سر و صدا. اگر درست یادم مانده باشد، نانوایی سه صف داشت. صف یک تایی، صف پنج تایی، و صف بیشتر از پنج تا.

بابا که می‌خواست برود نان بگیرد، مرا هم با خودش می‌برد. رازی در میان بود. رازی که من هیچگاه نفهمیدمش. بابا مرا هم با خود می‌برد و توی صف یک تایی می‌ایستاد و من دفعه‌های اول حیرت‌زده از اینکه آمدن من چه لزومی داشت و چرا بابا اصرار داشت من هم همراهش بیایم. صف یک تایی همیشه خلوت بود. نوبت که به ما می‌رسید، بابا می‌گفت دو نفریم، و می‌توانستیم دو نان بگیریم. چرا آخه؟ تازه اگه سه نفر بودیم، می‌توانستیم سه نان بگیریم. و این در حالی بود که همین ما دو نفر می‌توانستیم مثل دو نفر آدم مستقل برویم و توی همان صف بایستیم و دو نان بگیریم و در نتیجهٔ کار هم تفاوتی نکند.

البته فقط ما نبودیم که این کار را می‌کردیم تا جایی که یادم هست. سنت عمومی بود. :)‌ مسئله حیاتی و مهمی نیست البته ولی توی ذهن من بزرگ بود. هنوز یکی توی ذهنم دارد می‌پرسد چرا آخه؟ این را هم بگویم و تمام؛ حالا که نوشتمش، از مسئله بودنش تا حد زیادی افول کرد.